مقالات

بازخوانی خاطرات زندان سپیده قلیان

بازخوانی كتاب " تیلاپیا خون هور العظیم را هورت می کشد"

قسمت اول

 

خواندن خاطرات «سپیده» را در محل کارم آغاز کردم.. زمانه، زمانه ی کروناست و ما هنوز به حالت پیش از کرونا باز نگشته ایم.. خیلی ها هنوز ترجیح می دهند در منزل کار کنند.. آنهایی هم که می آیند با رعایت پروتکل فاصله گذاری اجتماعی در محل کار حاضر می شوند.. به همین دلیل سر کار هستیم اما عملا کاری نمی کنیم.. یا کار چندانی نمی کنیم.. در چنین شرایطی شروع کردم به خواندن خاطرات سپیده..

با خواندن هر «روایت».. هر «تک نویسی».. کلمه ای که شکنجه گرها عاشق آن هستند.. و «مکیه» بخاطر تلفظ غلط این کلمه کتک های زیادی را متحمل شد.. بلند می شدم و یک لیوان چای درست می کردم تا آن روایت را فراموش کنم.. هر لحظه چشم هایم پر از اشک می شدند.. اما نمی توانستم گریه کنم.. اشکهایم مانند «جیغ های خفه ی » زنان زندانی شده بودند.. به «ما» یاد دادند که مردها.. مردان عرب.. نباید گریه کنند.. به ما می گفتند که مردها، مثل «نخل» هستند.. ایستاده می میرند.. اما مردها «آنجا» هستند.. در بند و زندان.. مردها.. اسماعیل، حسن و علی هستند که اسیر بازجوهایند.. آنها نخل های وطن من هستند.. نخل های سرزمینم اما.. تشنه و اسیر زندانبان هایی از نوع دیگرند..

همیشه فکر می کردم که اگر یک فعال سیاسی زندان نرود.. بازجویی پس ندهد.. فعال سیاسی نیست.. اما خاطرات سپیده.. تک نویسی های سپیده.. کلمه ای که زنان عرب برای تلفظ غلطش شکنجه ها دیدند.. نظرم را کاملا عوض کرد.. من هرگز نمی توانستم مانند «اسماعیل» ها.. اسماعیلِ عرب و اسماعیلِ عجم.. اسماعیل های سپیده.. تاب بیاورم..

نمی دانم کدام روایت دردناک تر است.. روایت «مکیه» و شنیدن اعترافات اجباریش توسط برادرش در سلول ٢٣.. یا روایت «سمیه».. دختری از حصیرآباد.. و جدال رنگارنگش برای زندگی.. یا روایت «علی ماهیگیر».. یا روایت دامادی «حسن».. یا روایت «راوی» همه ی این روایت ها..

این خاطرات.. من را به همان راهروی سیاهِ سیاهِ کشدار و بی انتها.. همان سیاه چاله ای که در ابتدای خاطرات از آن سخن گفته شده بود.. پرت کرده بودند.. کاملا کرخت شده بودم.. بی حسی کامل.. همه ی حواس هایم بهم ریخته بودند.. انگار که از دهانم می دیدم و از چشم هایم می بویدم و از بینی حس می کردم.. بلند شدم و رفتم هفتمین لیوان چای را هم نوشیدم.. دو حبه قند در لیوان گذاشتم.. هنوز کامم تلخ بود.. این تلخی با قند و شکر بر طرف نمی شد..

عشق به آزادی در زنان زندانی بی همتاست و غیر قابل تصور.. فکر کنم تنها و تنها دو معنا از آزادی وجود دارد.. معنایی «عام» که ما.. آنهایی که بیرون از زندان هستند.. آن را می فهمیم.. و معنایی «خاص».. خیلی خاص.. که زندانیان.. بویژه زندانیان زن.. آن را می فهمند و برای آن.. «می رقصند».. برای آن «لیوان سفالی» جایزه می گیرند.. «شال آبی» هدیه می دهند.. این زنان.. زنانی که مفهوم خاص آزادی را فهمیده اند.. این زنان زندانی.. توامان قربانی نظام اجتماعی و سیاسی اند.. نظام هایی که مهمترین کارکردشان تولید «قربانی» است..

«نظام سیاسی» به تولید معارض، مخالف، منتقد، منافق، مجاهد، مبارز، مهاجر، زندانی، اعدامی، تبعیدی می پردازد.. و «نظام اجتماعی» سمیه، خدیجه، ابتسام، شبنم، الهه، باران و صهبا تولید می کند.. هر دو نظام نیز در هماهنگی مثال زدنی تولیدات خودشان را له می کنند.. تلاش می کنند از تولیدات خود «درس عبرت» بسازند.. آن قدر این دو نظام تولیدات خودشان را سرکوب و تحقیر می کنند که نمی توان تشخیص داد کدامشان نتیجه ی دیگری است.. البته چه فرقی می کند برای آن دختر زندانی که از او «آزمایش بکارت» می گیرند.. یا پس از ملاقات باید از «واژن» وی نیز بازرسی انجام بپذیرد.. اینجاست که هر دو نظام.. نظام اجتماعی و سیاسی.. در همین لحظات نحس و نکبت بار.. همپوشانی می یابند و بر هم منطبق می شوند.. و همه چیز می شود «تابو» و «ممنوع..»

تصاویر کتاب.. بسیاری از ناگفتنی ها را بازگو می کنند.. به هر کدامشان چندین دقیقه خیره می شوم.. به کلمات نمی شود خیره شد.. اما به تصاویر می شود.. تصاویر، تجربه زندان را بیشتر برای بیننده تداعی می کنند.. تجربه زندان از طریق ترکیب کلمات و تصاویر.. تو را به درون آن تجربه پرت می کند.. هر چند خواندن و دیدن تصاویر یک تجربه.. با زیستن آن تجربه از زمین تا آسمان تفاوت دارد.. اما تصاویر، هولناکی زیست یک زندانی زن را.. دردمندانه به بیننده منتقل می کنند.. به بیننده یادآوری می کنند که این زنان زندانی.. هر لحظه آن شرایط را.. آن نکبت را.. زندگی کرده اند..

«داعشی است».. این جمله در خاطرات سپیده من را به یاد «کلیشه»های دیگری می اندازد.. کلیشه هایی که عرب ها.. عرب های اهواز.. به خوبی با آنها آشنایی دارند.. خلق عرب، بعثی، صدامی، وهابی و… ما را با این «برچسب»ها صدا می زنند.. با این «کد»ها می شناسانند.. با این «اصطلاحات» معرفی می کنند.. زنان عرب زندانی با این کلیشه ها جلوی دوربین شکنجه گرها ظاهر می شوند.. با این «القاب» بچه هایشان را در زندان سقط می کنند.. با این برچسب ها زایمان می کنند و از نامیدن فرزندانشان منع می شوند.. با این کلمات «گروگان» گرفته می شوند.. و شکنجه و شکنجه و شکنجه می شوند..

خاطرات سپیده از «ممنوعیت ها» سخن می گوید.. ممنوع الکار، ممنوع الملاقات، ممنوع التلفن.. ممنوع.. ممنوع.. ممنوع.. زندانی را به قدری در تنگنا و فشار قرار می دهند.. آن قدر تحقیرش می کنند.. تا از هر چیز عادیِ زندگی دست بشوید.. و تبدیل شود به یک تکه سنگ.. اگر هم تلاش کند ریتم را بشکند.. برقصد.. ماتیک بزند.. سرمه بکشد.. کسی را در آغوش بگیرد.. ممنوع می شود از همه چیز.. حتی از تمیز کردن توالت.. یعنی زندانی را بجایی می رسانند که عاجزانه از زندانبان ها تمیز کردن توالت های زندان را تقاضا کند..

باری، در دوران کرونا و تعطیلات اجباری.. سه کتاب خواندم.. اولین کتاب «در نبردی بی پایان» اثر «بهزاد شیخی» بود.. خاطرات «ملا صالح قاری».. عرب اهل جزیره مینو.. جزیره صلبوخ.. دومین کتاب «کلاغ و گل سرخ» خاطرات خود نگاشته ی «مهدی اصلانی» از زندان های دهه ی شصت بود که به کشتار سال ٦٧ ختم شد.. و خیلی ها را روانه «خاوران» کرد.. کتاب سوم اما.. خاطرات «سپیده قلیان» بود.. با نام آن ماهی که خون «هور العظیم» را هورت کشیده.. هر سه کتاب به نحوی با هم مرتبط هستند.. هر سه راوی تجربه زندان داشته اند.. راوی اول در زندان رژیم سابق.. دومی در اوایل انقلاب ٥٧.. و سومی این روزها..

با خواندن این سه کتاب.. مفهوم زندان و زندانی.. روش های شکنجه و آزار و تحقیر زندانیان.. در رژیم های تمامیت خواه به تصویر کشیده می شود.. کتاب اول به طور ضمنی نشان می دهد چگونه در نظام سابق.. دوره ای که «ایران نوین» در شرف شکل گیری بود.. همراه با آن دستگاه امنیت و زندان و شکنجه گر و بازجو و زندانی نیز متولد می شوند.. این کتاب نشان می دهد که چگونه «مردم عرب» به تدریج به «زائده ای» برای این «مرز پر گُهر» تبدیل شدند.. چگونه کلیشه ها و برچسب ها تولد یافتند.. و به یک باره عرب ها پرت شدند در ساختاری که تماما بر اساس «حذف» و «انکار»شان سامان و سازمان یافته بود.. «امنیت» این ساختار می شود در نادیدن مردم عرب.. «ناامنی» هم می شود وقتی که عرب ها بخواهند بگویند «هستیم»..

دو کتاب بعدی.. سیر تحول زندان ها و شکنجه ها در جمهوری اسلامی است.. هر چند راویان یکی مرد است و دیگری زن.. اما تغییر در شیوه و چگونگی بازداشت و بازداشتگاه و شکنجه و زندان و اعتراف و… در این دو کتاب.. که یکی مربوط به دهه ٦٠ شمسی و دیگری مربوط به یکی دو سال اخیر است.. به روشنی نشان داده شده است..

به نظرم برای شناخت یک نظام سیاسی.. ماهیت و ذات یک نظام سیاسی.. باید خاطرات زندانیان آن نظام را خواند.. هیچ چیز گویاتر از این خاطرات نیست.. با مطالعه ی این خاطرات.. تمام ادعاها.. همه ی فیگورهای یک رژیم.. رنگ می بازند.. در برابر این خاطرات.. چهره ی بزک شده ی یک نظام سیاسی.. عریان و عیان می شود..

از چنین چشم اندازی.. تلاش دارم در سلسله نوشته هایی خاطرات سپیده قلیان را بازخوانی کنم و برداشت خودم را از آن خاطرات عرضه نمایم..

قسمت دوم

 دو «دروازه» به جای دو مقدمه..

«دروازه» را ما بچه های اهواز.. بویژه بچه های مناطقی چون آسیه آباد، سخریه، عامری، حصیرآباد و زیتون کارگری خوب می شناسیم.. مانند اغلب نام های شهر من.. و شهر تو.. دروازه هم دو نام داشت.. یکی «خزعلیه» که مردم بومی از آن استفاده می کردند.. و دیگری «دروازه».. در دروازه یا همان خزعلیه.. پیش از آن که بلوار و اتوبانی کشیده شود.. بازاری بود که بسیاری از «زنان عرب» در آن «بسطیه» داشتند.. یا بساط فروشی می کردند.. مرغ و خروس و تخم مرغ و گوسفند و میوجات و سبزیجات در آن عرضه می شد.. در این بازار اما زنان عرب بازیگر اصلی بودند.. زنانی رنج دیده و شبیه به یکدیگر که برای یک لقمه نان باید از کله سحر تا بوق سگ.. سگ دو بزنند.. زنانی میان سال و بزرگسالی که برخی «شیله» و «عصابه» بر سر داشتند و جوانترهایشان بدون این سرپوش های عربی.. اما با سرپوشی دیگر.. مشتری ها را به سوی کالای خویش فرا می خواندند.. چهره ی هیچ کدامشان را به یاد ندارم.. اما همه ی آنها شبیه هم بودند.. داستان هایشان هم همینطور..

کمی بالاتر از این بازار.. فکر کنم روبروی لین ٦ یا ٧ آسیه آباد.. «علوان» ربابه می نواخت و «علوانیه» می خواند.. سبک آواز غم انگیز وی که از نامش برگرفته شد.. آیینه ای تمام نما از رنج مردم عرب و یادگاری از تاریخ پُر درد آنهاست..

وقتی با بزرگترها.. اغلب با مادرم به خزعلیه می رفتم.. بر لوله های بی شمار «انتقال نفت» سوار می شدم و از آن طرف سُر می خوردم.. بعدها لوله ها را از دید مردم پنهان کردند.. نفت است دیگر و ثروت «ملی».. نمی شود که لوله هایش.. لوله های انتقالش.. بازیچه ی بچه های دروازه.. یا همان خزعلیه شوند..

دروازه ی شهر ما.. یا همان خزعلیه را.. می توان در سه کلمه خلاصه کرد.. زن، علوان، نفت..

اما دروازه ای که سپیده برای ورود به خاطرات زندانش گشود.. این دروازه هر چند متفاوت به نظر می رسد.. اما اختلاف چندانی با ماهیت دروازه شهر ما.. اهواز.. شهر زندانِ سپیدار و شیبان.. شهر بازداشتگاه های مخفی بیشمار.. ندارد..

سپیده «گورکنی» می کند.. با چشمان بسته در تونل های تاریک با عصای مقوایی به این طرف و آن طرف هدایت می شود.. «سردرگم» نشان می دهد و در این سردرگمی.. سرگذشت بی نام و نشان ها را روایت می کند.. سرگذشت زهرا، مکیه، اسماعیل، سمیه، علی، صهبا و… گریه و درد و عاطفه و حواس و تن های له شده با هم در می آمیزند تا بی نام و نشان ها در ذهن من و تو با نام و نشان شوند.. همه چیز بهم ریخته نشان داده می شود.. انسان های مسخ شده که شکنجه و فضای بازداشت و رفتار بازجو سبب شده کارکرد طبیعی حواسشان بهم بریزد.. راوی، گزارشگر، نویسنده یا هر نامی دیگر.. و بهترین نام همان سپیده است.. با گوش هایش می بیند و چشم هایش را فراموش می کند.. او تعریفی دیگر از حواس آدمی ارائه می دهد و نشان می دهد که چگونه شرایط وحشتناک بازجویی سبب می شوند حواس زندانی جابجا و متحول شوند.. بازجویی و شکنجه آدمی دیگر خلق می کند..

او تصویر بازجو را مانند خداوندگاری ترسیم می کند که در صدد خلق یک انسان جدید از طریق شکنجه و اعتراف و تحقیر و توهین است.. او به ما نشان می دهد که چگونه بازجوها یک انسان را مثله می کنند.. او را از هم می پاشانند.. و سپس طبق نقشه ای از قبل طراحی شده آن تکه های مثله شده ی پازل مانند را آن طوری که دلخواهشان هست دوباره کنار هم می چینند.. در چنین فرایندی هر چند انسانِ بازتولید شده ی این خداوندگاران کاملا تسلیم شده و پوچ به نظر می آید.. اما سپیده نشان می دهد که آن تحول و جابجایی در حواس و احساسات.. آن سکوت و یا اعترافات اجباری.. آن تسلیم شدن به بازجو و شکنجه گر.. همه ی اینها خودشان شکلی تحول یافته از «مقاومت» هستند.. شکلی متناسب با شرایط طاقت فرسای تحمیل شده به زندانی..

راوی، جنگی را برایمان به تصویر می کشد که میان زندانی و خداوندگار جدیدش در حال رخ دادن است.. در این جنگ علاوه بر درد و خون و رنج و عذاب.. که نمادهای هر جنگی هستند.. شاهدیم که چگونه زندانی به احساسات جدیدش چنگ می زند تا زنده بماند.. چگونه مفهوم جدیدی از زندگی و حیات را برای خودش بازتولید می کند.. زندانی با تحول در حواس خود.. با تحول در هوش خویش.. به مبارزه با اراده ی خداوندگار جدیدش می رود..

ثبت و بازتعریف لحظات این جدال.. لحظات مبارزه ی یک زندانی برای فراموش نشدن.. برای «بودن».. لحظاتی «رویت ناپذیر» و «آرشیو نشدنی» اند.. اصلا بازجویی و شکنجه برای تبدیل زندانی به قطعه ای.. چیزی.. «نادیدنی» و «ثبت ناپذیر» خلق شده اند.. اما این خاطرات.. بر خلاف اراده ی بازجو و شکنجه گر و زندانبان.. تلاشی هستند برای دیدن و ثبت روایت هایی که به هر نحوی کوشش می شده و می شود تا «ناگفته» و «ناشنیده» باقی بمانند..

از این منظر است که «دروازه».. «دروازه ها».. با اهمیت می شوند.. دروازه ها می شوند آغاز مبارزه برای شکستن روندها و روتین هایی که شکنجه گرها یا زمامداران حامی آنها.. چه فرقی می کند کارکرد هر دویشان یکی است.. می خواهند بر ما.. من و تو.. تحمیل کنند..

دروازه ی خاطرات سپیده «آموزش بی چیزها برای جنگیدن» است.. برای ثبت «بودن» است.. پُر از درد و رنج و اشک است.. اما مگر روایت انسان های فراموش شده چیزی جز این است؟.. درد و رنجی که «علوان» نیز در دروازه ی شهر ما.. یا همان خزعلیه.. از طریق ربابه ی تک تارش.. یا از طریق «زنان عرب» بساط فروش.. که چهره ی همه ی آنها را فراموش کرده ام.. «شنیدنی» و «دیدنی» شدند.. این چنین است که «دروازه ها» اهمیت می یابند.

قسمت سوم

 بخش اول.. روایت اول: فردا به بازجویت می گم «داعشی ها» جذبت کردند

کلیشه ها اسم رمز سرکوب مردم عرب از لحظه ی تولد جمهوری اسلامی بودند.. با بررسی سیر تحول کلیشه ها می توان تاریخ حذف و سرکوب و انکار عرب ها در نظام کنونی را بهتر فهمید و درک کرد.. هر یک از این کلیشه ها.. یا ترکیب دو یا چندتای آنها در یک مرحله ی معین زمانی.. نگاه نظام حاکم به مردم عرب.. و نحوی حذف و بهانه ی سرکوب آن مردم را بازگویی می کند.. این کلیشه ها.. برچسب ها.. به تدریج از ابزار سرکوب و انکار در دستان نظام حاکم و مقامات محلی اش.. به مفاهیمی برای شکل و جهت دادن به «افکار عمومی» و «توجیه» سرکوب نیز تبدیل شدند..

خلق عرب، عرب زبان، صدامی، بعثی، وهابی، داعشی و… هر کدامشان بر یک دوره مشخصی از سرکوب.. و در همان حال بر شکلی معین از مبارزه و مقاومت مردم عرب دلالت دارند.. به عبارت دیگر.. تاریخ معاصر مردم عرب اهواز.. تاریخ الصاق کلیشه ها.. برچسب ها.. از سوی زمامداران بوده است.. حتی وقتی که مقامات کشوری و محلی می خواهند تعریف و تمجیدی از مردم عرب بکنند.. از کلیشه ها استفاده می شود.. در «موقعیت» تمجید مردم عرب اهواز می شوند.. مرزداران شجاع، عشایر غیور، بوابة التشيع، شهیدپرور، ولایت مدار و… بدین ترتیب مردم عرب حتی در موقعیت تعریف و تمجید.. با نادیده گرفته شدن فاکتورهای فرهنگی و هویتی شان.. مورد انکار قرار می گیرند..

به دیگر سخن.. در نظام حاکم.. هیچ امکانی بوجود نیامده.. تا عرب ها بتوانند خودشان، خودشان را تعریف کنند.. هیچ شرایطی مهیا نشده.. و به نظر می آید مهیا نخواهد شد.. تا یک شهروند عرب.. یا جمعی از آنها.. بتوانند از منظر خویش.. آن طور که واقعیت های عینی بر آن گواهی می دهند.. خود را به دیگران بشناسانند..

به همین دلیل است که حتی در شرایط زندان.. «مکیه نیسی» می ترسد بگوید عرب است.. هراس دارد از اتهامهایش.. که در چارچوب همان کلیشه ها جای می گیرند.. با سپیده سخن بگوید.. مکیه در پاسخ به پرسش سپیده که پرسید «تو چرا اینجایی؟» پاسخ مستقیم نمی دهد.. مکیه ابتدا پرسش را با پرسشی دیگر پاسخ می دهد.. «اگر بگم نمی ترسی؟».. مکیه می داند که «افکار عمومی شکل داده شده».. عرب ها را فالبداهه بر اساس آن کلیشه ها «متهم» می پندارد.. مکیه می داند.. افکار عمومی غالب.. اگر زندانی، بازداشتی و قربانی دستگاه امنیت و قضا یک عرب باشد.. حساسیت چندانی به خرج نمی دهد.. بدین دلیل.. مکیه حتی در زندان.. حتی پس از تحمل آن همه شکنجه و توهین طاقت فرسا.. باز هم احتیاط می کند.. باز هم محافظه کاری به خرج می دهد..

مکیه.. مکیه ها.. زنان و دختران عرب.. خواهران و دختران ما.. می دانند همان طور که تن شان جز محرمات است.. تابو است.. درد و رنج و شکنجه ی آنها نیز تابوست..

زن عرب زندانی.. با این برچسب ها.. جلوی دوربین شکنجه گرها قرار داده می شود.. با این کلیشه ها جنین اش را سقط می کند.. با این القاب زایمان می کند و از نامیدن فرزندش منع می شود..

زن عرب.. با این نام ها.. بهتر از گفته شود «ضد نام ها».. شکنجه می شود و «مقاومت» می کند..

قسمت چهارم

 بخش اول.. روایت دوم: زنان به گروگان گرفته شده

أم أسراء و أم قُصي.. زهرا حسینی و مکیه نیسی.. به گروگان گرفته شده اند.. آنها به دلیل فعالیت سیاسی شوهرانشان.. به اتهام داعشی بودن شوهرانشان.. و با هدف تسلیم آن شوهران.. گروگان گرفته شده اند..

آنها نه برای افکار، عقاید، فعالیت ها یا سخنان خویش.. بلکه به جرم همسر یک مرد سیاسی عرب.. با کابل شکنجه می شوند.. با کابل دست هایشان تکه تکه می شود.. جرمشان همسر یک مرد کنشگر عرب است.. اما چون همه ی عرب ها از پیش با کلیشه ها نشانه گذاری و شناخته می شوند.. پس همسران نیز.. به تبع شوهران برچسب می خورند.. و مستحق شکنجه و تحقیر برای کارهای نکرده خویش می شوند..

بازجو و شکنجه گر به خوبی می داند.. اغلب زنان عرب.. به دلایل اجتماعی و فرهنگی.. معمولا درگیر فعالیت های سیاسی نمی شوند.. به همین دلیل تعداد زنان عرب فعال در حوزه های اجتماعی و فرهنگی اغلب بیشتر از زنان فعال سیاسی است.. دلیل دیگر.. آسیب های بیشمار فعالیت سیاسی برای یک عرب در نظام حاکم است.. به دلیل این آسیب ها.. که اغلب ابعاد امنیتی به خود می گیرند.. زنان عرب اندکی وارد حوزه ی فعالیت سیاسی می شوند..

همچنین سپهر سیاسی.. در کل کشور.. بویژه در مناطق قومی.. حوزه ای «مردانه» پنداشته می شود.. و بیشتر فعالان سیاسی مرد تلاش می کنند.. اعضای خانواده ی خویش بخصوص زنان، دختران و خواهران خود را درگیر این فضا نکنند..

بازجوی گروگان گیر.. به این قضایا.. به این کاستی ها و محدودیت ها.. به خوبی آگاه است.. اما این بازجو.. این شکنجه گر.. این دستگاه امنیت.. محصول نظامی هستند که با گروگان گیری و باج خواهی متولد شده.. و با این تفکر و روش با فعالان سیاسی.. چه در داخل کشور.. چه در خارج.. رفتار می کند..

به مرور.. گروگان گیری.. به دلیل بحرانی بودن روابط ایران با اغلب کشورهای تاثیر گذار دنیا.. به رویکردی در سیاست خارجی تبدیل شد.. با این وجود.. اغلب قربانیان گروگان گیری.. شهروندان ایرانی زنی بودند که تابعیتی دوگانه داشتند.. یعنی با نظامی روبرو هستیم که از شهروندانش.. بویژه زنان.. به عنوان گروگان جهت باج خواهی و امتیازگیری سو استفاده می کند..

در چنین نظامی.. و طبق چنین رویکردهای اطلاعاتی و امنیتی.. بدون شک آن زنِ عربِ بر چسب خورده.. آن همسرِ مردِ عربی که با کلیشه ها کد گذاری شده است.. بدون شک چنین زنی.. حتی اگر هیچ فعالیت سیاسی نکرده باشد.. حتی اگر قربانی نظام اجتماعی نیز باشد.. چنین زنی.. شکاری آماده برای گروگان گیری است.. طعمه ای در دسترس برای باج خواهی و تسلیم شوهر است..

زهرا و مکیه.. از دید بازجو و شکنجه گر.. از منظر دستگاه های اطلاعاتی.. طبق رویکردهای امنیتی در جمهوری اسلامی.. نه یک انسان.. بلکه اهرم های بالقوه ی فشار برای تسلیم، خرد کردن و درهم کوبیدن فعالان سیاسی عرب اهواز بشمار می روند..

از زاویه چنین راهبردهای امنیتی است که.. نوع سرکوب.. شکل شکنجه.. روش بازجویی.. با یک شهروند عرب.. متفاوت می شود.. بر اساس چنین دیدگاه های امنیتی – اطلاعاتی است که عرب ها را با دوشکا و تانک و هلیکوپتر سرکوب می کنند.. مرتکب کشتار «نیزار» می شوند.. از منظر این راهبردهاست که سیاست ها و برنامه های ضد توسعه ای را به اجرا می گذارند.. سد می سازند و هور را خشک می کنند و آن بلاها را بر سر نیشکر هفت تپه و صنایع فولاد می آورند.. و دقیقا بر اساس همان استراتژی ها «منکر» همه چیز می شوند و همه چیز را «جعل» و دروغ پردازی می دانند..

برغم تمام اینها.. زهرا و مکیه.. ام اسراء و ام قصی.. با تمام فروتنی.. حاضرند برای سپیده.. سپیده راوی دردها و اشک ها.. سپیده ای که ما را از وجود چنین زنان به گروگان گرفته شده ای آگاه کرد.. حاضرند برای او شهادت بدهند.. و دردهای او را میان خودشان تقسیم کنند..

قسمت پنجم

 بخش اول.. روایت سوم: خدا چرا عرب را آفریدی؟!

چنین پرسشی.. خدا چرا عرب را آفریدی؟!.. در ذهن و بر زبان بسیاری از شهروندان عادی عرب.. چه در زندان یا بیرون از آن.. و در موقعیت های بیشماری.. به طور ناخودآگاه مطرح می شود.. باید در موقعیت یک عرب.. در زندان یا بیرون از آن.. قرار بگیری تا بتوانی این پرسش را از خود بپرسی..

این پرسش پیش از آن که گفتگویی انتقادی میان مخلوق و خالق باشد.. ناظر بر موقعیت مکانی و زمانی.. موقعیت زیست یک انسان عرب در ایران کنونی است.. موقعیتی که فرد عرب را.. زن و مرد.. فرقی نمی کند.. این فرد را از خویشتن خود بیگانه می کند.. موقعیتی که فرد عرب را.. از «انسان» به «شی» تبدیل می کند.. «شی واره» شدن انسان عرب.. هر گونه رفتار.. بویژه از سوی بازجو و شکنجه گر را در حق او جایز و مجاز می کند..

مهم نیست «حسن» چند سال دارد.. چه افکار و عقایدی دارد.. فعال است یا از بستگان یک فعال می باشد.. می تواند غذا بخورد یا نه.. نیاز به دارو دارد یا نه.. وی مستحق یک چیز است.. شکنجه و رفتار غیر انسانی.. چون از دید شکنجه گر.. حسن «شی» ای است که از حالتی به حالت دیگر تبدیل شده.. از یک «سر به زیر» به «مطالبه گر».. از کسی که باید واقعیت ها را بپذیرد به کسی که خواهان تغییر است.. خواهان دگرگونی است.. از دید بازجوی شکنجه گر چنین تحولاتی نباید از یک «شی» سر بزند.. به همین دلیل هر درخواست حسن.. کوچکترین خواسته ی وی.. از سوی آن بازجوی با کفش ورنی و عطر مشهدی.. با کتک و شکنجه پاسخ داده می شود..

تمام این روند برای قبولاندن این امر به حسن.. حسن هاست.. تا بپذیرند که انسان نیستند.. آنها اشیایی هستند که از سوی نظام حاکم به آنها «حق حیات» ارزانی شده است.. نظام حاکم خود را در جایگاه «خالق» این انسانها.. انسان عرب.. قرار داده.. و بر اساس این تصور.. از روح «قدسی»اش در کالبد آنها دمیده.. و فرصت زیستن به آنها داده است.. به همین دلیل در نظام کنونی «نماینده خدا» بر زمین داریم.. آیات و حجج الاسلام.. نشانه های خدا داریم.. همان گونه که پیش از این.. ظل الله.. سایه خدا بر زمین داشتیم..

در چنین سیستم های سیاسی.. هر گونه مطالبه و خواسته.. بخصوص از سوی کسانی که «شی» شمرده می شوند.. تقابل با موقعیت خدایی سیستم بشمار می رود.. بر اساس چنین منطقی.. هر گونه برخورد با مردم عرب.. با زندانیان عرب.. جایز بوده.. و ثواب و پاداش نیز دارد..

بازجوی کفش ورنی.. از چنین منظری به یک عرب.. به یک زندانی عرب می نگرد.. بازجوی عطر مشهدی.. از چنین زاویه ای.. حسن.. زندانی عرب ۲۰ ساله را به قدری کتک می زند.. تا هرگز درخواست داروی «ملین» نکند.. آن قدر شکنجه می دهد.. تا حتی در مورد عروسی هایی که با لباس عربی در آنها حاضر شده پاسخ بدهد.. معنا ندارد که یک عرب.. یک شی.. بخواهد از طریق لباس.. زبان.. فلکلور.. موسیقی.. آواز و… هویتی برای خودش بتراشد.. چنین رفتارها و خواسته ها برخلاف موقعیت شی وارگی هستند که نظام حاکم.. سیستم امنیتی اش.. دستگاه قضایش.. بازجو و شکنجه گرش.. برای یک عرب می خواهند..

در چنین بستری است که آن پرسش.. خدا چرا عرب را آفریدی؟!.. باید مورد کنگاش قرار بگیرد.. در چنین زمینه ی سیاسی و امنیتی است که آن پرسش.. از سوی حسن ۲۰ ساله ی عرب.. از سوی حسن ها.. موجه و قابل توجیه اند..

بدین روی.. پرسش مذکور.. ضمن بازتاب شرایط زیستی عرب ها در ایران امروز.. به برخی دوگانه ها دیگر نیز.. دوگانه های هستی شناختی.. اشاره دارد.. دوگانه هایی چون.. اشیای انتزاعی و محسوس.. جبر و اختیار.. عام و خاص..

قسمت ششم

 بخش اول.. روایت چهارم: هواخوری و نشانه های زندگی

برغم تمام شکنجه ها.. تمام تلاش ها برای ناامید کردن زندانی از زندگی.. علی رغم همه ی فشارها.. توهین ها.. تحقیرها.. و مصیبت هایی که یک زندانی در مرحله ی بازجویی با آنها روبرو می شود.. چنگ زدن به زندگی.. به هر شکل ممکن.. چه از طریق آگاهی از زنده بودن رفقا و دوستان.. چه از طریق گذاشتن پیامی سمبلیک مانند تاری از موی خود.. چه از طریق نقاشی های روی دیوار و معادل سازی های ذهنی و مجسم کردن عزیزان.. همه ی اینها جلوه هایی از زندگی.. و در همان حال شکلی از «مقاومت» بشمار می روند..

هدف شکنجه گر و کارکرد شکنجه.. خالی کردن پیمانه ی درونی زندانی از زندگی.. و تلاشی برای غلبه یافتن مفهوم مرگ بر مفهوم زندگی در ذهن و جان یک زندانی است.. بازجوی شکنجه گر.. با هر روش ممکن و غیر ممکنی.. می کوشد تا زندانی را اسیری در دستان خود.. موجودی که مرگش در دستان اوست.. نشان بدهد.. شکنجه و تحقیر آن قدر ادامه می یابد تا زندانی از لحاظ ذهنی این امر را بپذیرد که بازجو.. مانند خالق.. مانند تصور انسان از خدا.. هم زندگی بخش است و هم میراننده..

شکنجه گر تلاش دارد همه ی روابط ذهنی و حسی زندانی با بیرون از بازداشتگاه.. با بیرون از اتاق شکنجه را قطع کند.. بازجو می کوشد تا به زندانی بقبولاند که تمام راه ها به وی ختم می شوند.. وی زندانی تحت شکنجه را نه تنها مجبور به اعتراف علیه خود می کند.. بلکه او را آماده ی پذیرش هر گونه سناریو و سخن گفتن علیه خانواده.. دوستان.. آشنایان.. و حتی افراد ناآشنا می کند..

در این شرایط.. هر نشانه ای که معنایی متفاوت از شرایط تحمیلی شکنجه گر بدهد.. هر نمادی که زندانی را حتی برای لحظاتی از فضای شکنجه و بازجویی برهاند.. حس امید و زندگی را درون زندانی شکوفا می کند.. دقیقا همانند لحظه ای که سپیده.. اسماعیل را.. برادر، فرزند و پاره ی تنش را.. ملاقات کرد.. یا مانند مکیه.. که تصویر آهوی مادر و سه فرزند آهو بر دیوار هواخوری را.. مانند سه آهوی خودش.. حلا، فاطمه، قُصی.. تصور می کرد.. آهویان مکیه اما اسیر تندباد حوادث شده اند و آهوی مادر نیز در بند درنده خویانی است که مست شکار خود هستند..

مادری که خود و فرزندانش را آهو می پندارد.. مادری که برای تجسم بخشیدن به مفهوم زندگی.. برای حس کردن گرمی فرزندانش.. آنها را بشکل آهو می بیند.. مادری که با تصویر آهوی مادر هم ذات پنداری می کند.. مادری است دردمند و عاشق زندگی.. این زن.. این مادر.. هیچ نسبتی با برچسب های از پیش آماده ی بازجو و شکنجه گر ندارد..

این مادر.. زندگی بخش است.. این مادر نمی تواند آن چیزی باشد که در ذهن قالب بندی شده ی بازجوی شکنجه گر شکل یافته است.. این مادر.. شکننده ی تمام آن قالب ها و کلیشه هاست..

قسمت هفتم

 بخش اول.. روایت پنچم: من به خدای ابراهیم ایمان دارم!

این روایت.. روایت اسماعیلِ عرب است.. اسماعیلی که در سلول ۲۴.. زیر شکنجه های طاقت فرسای باتوم.. و کابل.. به کلمه ی «یووومااا».. مادر.. پناه می برد.. شکنجه گرها اما.. او را «نجس» خطاب می کنند.. از او «اسم عملیات» را می خواهند.. از او می خواهند فارسی صحبت کند.. اسماعیلِ عرب ظاهرا زیر شکنجه.. آن هنگامی که تمامی حس ها از کار می افتند.. و هوش و ذهن آدمی هَنگ می کند.. در آن لحظات ملکوتی که بازجو به قصد «قربت» وی را له و لورده می کرد.. در آن لحظات اسماعیل فراموش کرد که مهمترین اتهامش «عرب بودن» است.. شکنجه گرها حتی وقتی به طور ناخودآگاه کلمه ای عربی از دهان اسماعیلِ عرب به بیرون می پرید.. کتک کاری و شکنجه را مضاعف می کردند.. به او یادآوری می کردند که او در محضر بازجوها.. و در هنگام «تعزیر».. نام قانونی و بزک شده ی شکنجه.. باید عربی را فراموش کند.. باید به «زبان رسمی» سخن بگوید.. به او از طریق افزایش ریتم شکنجه گوشزد می کردند که یک «عرب زبان».. در یک موقعیت رسمی.. می بایست فارسی صحبت کند.. و او هم اکنون در یک موقعیت رسمی قرار داشت..

اسماعیلِ عرب.. نباید حرمت موقعیت رسمی را.. موقعیت شکنجه و توهین را.. که از نظر بازجوهای شکنجه گر موقعیتی طبیعی میان یک عرب و نظام سیاسی است.. خدشه دار کند.. پس شکنجه ها ادامه می یابند.. شدیدتر می شوند.. تمسخر و توهین ها نیز همچنین..

اسماعیلِ عرب اما.. به خدای پدرِ تاریخی اش.. ابراهیم.. پناه می برد.. «من به خدای ابراهیم ایمان دارم».. اگر شکنجه گرها به بهانه ی یک کلمه ی عربی به افزایش شکنجه روی می آورند.. و از این طریق به اسماعیلِ عرب.. و تمام عرب ها.. جدالی تاریخی و قومی را یادآوری می کنند.. و وی را.. و تمام زندانیان زن و مرد عرب اهوازی را.. بهانه ای برای تشفی خاطر.. و فرصتی برای جبران ناکامی های تاریخی می یابند.. تاریخی که کماکان صحت و سقمش محل نزاع تاریخ دانان است.. اسماعیلِ عرب اما.. به تاریخی دورتر پناه می برد.. به تاریخی که هنوز هیچ نزاع و جنگی میان این و آن قوم شکل نگرفته بود..

اسماعیلِ عرب.. به خدای ابراهیم.. یا مفهومی تاریخی از خدا پناه می برد.. خدایی که ابراهیم.. جد اسطوره ای عرب ها.. مستقیم تر می توانست با او سخن بگوید.. و با او روبرو شود..

اسماعیلِ عرب.. عربِ اهوازی.. احتمالا خودش را در موقعیت قربانی شدن آن اسماعیلِ تاریخی می دید.. اسماعیلی که خدای ابراهیم.. برای آزمایش تقوا و ایمان ابراهیم پدر.. دستور به قربانی شدن او داده بود.. اما پس از سربلندی پدر.. میشی را بجای اسماعیل روانه ابراهیم پدر می کند.. انگار که اسماعیل ها.. همه ی اسماعیل های تاریخ.. می بایست تجربه ی قربانی شدن.. ذبح شدن را.. بیازمایند..

نمی دانم اسماعیلِ عرب.. زندانی سلول ۲۴ بازداشتگاه اطلاعات اهواز.. سلول دیوار به دیوار سلولِ سپیده.. در چه شرایطی قرار داشت.. یا قرار گرفت.. که بجای پناه بردن به خدای محمد.. خدای عیسی.. خدای موسی.. به خدای ابراهیم پناه می برد..

شکنجه گرها اما.. در واکنش به ایمان اسماعیلِ عرب به خدای ابراهیم.. با ریختن آب جوش بر بدن وی.. گزاره ی «خدا مرده است» را.. به او یادآوری می کنند.. شکنجه گرها.. بواسطه ی شکنجه های بدنی و کلامی.. بویژه آنجا که قاه قاه به لهجه اش می خندیدند.. و او را مسخره کرده و کتک می زدند.. از این طریق به او متذکر می شدند.. که آنها خدای او.. خدای ابراهیم.. خدای تمام آن ۱۲۴ هزار پیامبر هستند که هیچ کدامشان نمی توانند در این بازداشتگاه.. در این مرحله ی تاریخی.. فریادرس او باشند..

قسمت هشتم

 بخش اول.. روایت ششم: خدایا شکرت که عرب نیستیم!

 

در این روایت سپیده از خیلی چیزها سخن می گوید.. از ۲۲ بهمن می گوید.. و شعارهای انقلابی که از رادیو برای زندانیان پخش می شود.. نمی دانم زندانیان.. بویژه در مرحله ی بازجویی.. چه حسی خواهند داشت وقتی که سرودهای انقلاب 57 را می شنوند.. احتمالا با خود خواهند گفت.. این چه انقلابی بود که زندان هایش آبادتر.. شکنجه هایش بیشتر.. و رنج هایش طاقت فرساتر شدند.. این چه انقلابی بود که.. زندانیان، اعدامی ها و تبعید شدگان در آن بیشتر از نظام سابق شدند.. نمی دانم زندانیان در آن بازداشتگاه های مرگ و نیستی اساسا به انقلاب.. ریشه های آن.. و مذهبی و فرقه گرا شدن آن فکر می کنند.. یا از این پرسش ها عبور کرده اند.. همان گونه که بسیاری از فرزندان انقلاب.. هنگامی که انقلاب بسیاری دیگر از آن فرزندان را خورد.. از آن گذر کردند..

سپیده از صدای چرخ ماشین و باز شدن درب اتاق شکنجه می گوید.. شرایط بازداشت و شکنجه سبب شده او با گوش هایش ببیند.. وضعیت حبس و بازداشت باعث می شود.. کارکرد حواس پنجگانه ی زندانی.. برخی زندانیان.. متحول شود.. یک جابجایی در عملکردهای حسی آنها پدید می آید.. بواسطه ی چنین تحولی است که.. سپیده می شنود.. یا حس می کند.. صداهای جدید یعنی مرد عربی را گرفته اند.. و قرار است به قدری او را شکنجه و تحقیر کنند تا بالاخره یک ارتباط میان لباس عربی.. داعش.. و بمب.. بیابند.. به همین دلیل.. بسیاری از بازداشت شده های غیر عرب اطلاعات اهواز.. و برغم شکنجه هایی که می شوند.. بازهم خدا را شکر می کنند که عرب نیستند!

در چند سال اخیر.. این سه کلیشه در کنار هم.. لباس عربی، داعش و بمب.. از سوی نظام حاکم و رسانه های افکار ساز وابسته به آن.. فاکتورهای تعریف کننده عرب های اهواز شده اند.. هر فعال عرب.. زن و مرد.. در صورت بازداشت.. بالقوه یک داعشی.. یا یک خشونت طلب بمب گذار.. و یا مروج قوم گرایی از طریق پوشیدن لباس عربی می باشد..

گفتمان رسمی و رسانه ها و شبکه های حکومتی.. همچنین مقامات و دستگاه های اداری و امنیتی محلی.. تمام تلاش خود را برای ایجاد و تبلیغ چنین تصویری از یک عرب انجام داده و می دهند.. هر کنش اجتماعی و سیاسی.. حتی انجمن های خیریه و یا کمیته های مردمی امداد و کمک رسانی.. که در جریان بحران هایی چون سیل.. و در غیاب و کوتاهی نهادها و سازمان های دولتی.. به مردم کمک می کردند.. با برچسب های پیش گفته حذف و سرکوب شدند..

سپیده در این روایت از اجبار به نماز خواندن در بازداشتگاه نیز سخن می گوید.. از «مهدیِ خودمون» می گوید که برای نماز نخواندن.. حسابی کتک می خورد.. و برای ادب کردنش.. با ماشین ریش تراش خراب.. به تراشیدن موهای سرش پرداختند.. و برای هدایتش به راه راست.. حمام خون به راه انداختند.. عجیب است ارتباط ایدئولوژی فرقه گرایانه ی حاکمیت با خون.. و خونریزی.. و حمام خون..

قسمت نهم

 بخش اول.. روایت هفتم: بازجوها و تک نویسی

سلول روبروی ۲۴ را یک قدم بپیچید به راست.. سلول زنی است با دست های قوی.. زنی که مدام بازجویی می شود.. تمام بدنش زخم است.. زهرا حسینی.. ام اسراء.. او مادر دختر دیگری نیز هست.. مادر ثنا..

دستان قوی یک زن عرب.. نشان از رنج هایی دارد که این زن.. این مادر.. در زندگی عادی با آنها روبرو بوده است.. این دستان راوی سختی های زندگی اند.. نان پخته اند.. رخت و ظرف شسته اند.. زمین را شخم زده اند.. محصولی را برداشت کرده اند.. از روی دستان یک زن است که می توان جریان زندگی اش را حدس زد.. دستان قوی زهرا.. راز زندگی مشقت بارش را بازگو می کنند..

درد و رنج اما.. برای زهرا تمامی ندارد.. اگر ام اسراء در بیرون از زندان «گروگان» مشکلات و محدودیت های زندگی است.. گروگان «زن بودن» اش است.. در بازداشتگاه نیز «گروگان» شکنجه گر و بازجوست.. گروگان حکومت است..

چنین زنی بدون شک از پیچیدگی های سیاسی – امنیتی آگاهی ندارد.. درد زندگی و محدودیت هایش امان وی را.. امان بسیاری از زنان عرب را.. بریده است.. برای این زنان.. این مادران.. وقتی وجود ندارد تا بتوانند به ماهیت نظام سیاسی.. به کارکردهای اطلاعاتی اش.. به سیاست های امنیتی اش.. پی ببرند.. و خود را برای مقابله با رخدادهای غیر مترقبه ای چون بازداشت و زندان و بازجویی و شکنجه آماده کنند..

به همین دلیل وقتی زهرا تلاش می کند اعتصاب غذا بگیرد.. تا شاید امکان تماس با دخترهایش فراهم شود.. با ترفندی ساده.. اما مملو از کینه های فرقه گرایانه.. او را متهم می کنند چون داعشی است از دست شیعیان گوشت نمی گیرد.. به او با این نیرنگ می قبولانند که خودش را «لو» داده.. و بدین ترتیب.. تنها با نپذیرفتن غذای محتوای گوشت از دست شکنجه گرها.. داعشی بودنش ثابت شده است..

زهرا را مجبور می کنند تا میان پذیرش کلیشه ی «داعشی بودن».. و تلاش برای تماس با «دخترانش».. اسراء و ثنا.. یکی را برگزیند.. زهرا که تمام مدت بازداشت بشدت شکنجه شده بود.. تحقیر و توهین بارش کرده بودند.. مجبور می شود نه تنها اعتصابش را بشکند.. و از درخواست تماس تلفنی با دردانه هایش هم کوتاه بیاید.. بلکه حتی غذا و گوشت بیشتری طلب کند تا از برچسب «داعشی بودن» رها شود..

این زن مصیبت دیده.. فارسی را نیز به درستی صحبت نمی کند.. این وضعیت برای زندانی عرب.. مرد و زن زندانی.. فرصتی می شود تا هم مورد توهین و تحقیر نژادپرستانه و کینه توزانه ی شکنجه گرها قرار بگیرد.. و هم بهانه ای می شود برای آزار و اذیت و تمسخر زندانیان غیر عرب.. نمونه ی آن کتک هایی است که زهرا بخاطر عدم تلفظ درست کلمه ی «تَک نویسی» متحمل شد.. کلمه ای که شکنجه گرها و بازجوها عاشق آن هستند.. زهرا نه تنها این کلمه ی منحوس را درست تلفظ نمی کند.. بلکه حتی معنای آن را نیز نمی داند.. به همین دلیل مستحق کتک و شکنجه می شود..

زهرا.. مادر اسراء و ثنا.. به احتمال فراوان توهین ها و شکنجه های طاقت فرسایی را بابت عدم فهم بسیاری از کلمات فارسی متحمل شده است.. به احتمال زیاد وی.. برای خلاصی از شدت شکنجه ها و تحقیرها.. برای رهایی از تهمت های کلیشه ای.. بسیاری از اتهامات را بدون فهمیدن معنا.. و یا بار سیاسی و حقوقی شان.. پذیرفته است..

زهرا حسینی.. مادر دو دختر.. مادری با دستان قوی.. دستان رنج دیده و دردمند.. زنی با زخم های فراوان بر تنش.. اگر به اتهام داعشی بودن شوهرش به گروگان گرفته شده بود.. حالا در نظر شکنجه گران.. مستحق شکنجه بابت عدم آشنایی اش به زبان فارسی نیز هست.. حالا اتهام واضح تری می توان به او زد..

شاید زهرا.. و زهرای دیگر.. به دلیل عدم آشنایی با زبان فارسی در دادگاه محاکمه نشوند.. اما این زنان.. به قدری بابت این اتهام شکنجه و تحقیر شده اند که دیگر اهمیتی ندارد برای آن دادگاهی بشوند یا نه.. برای زهرا.. برای زهرایی که نمی تواند دخترانش را ببیند.. زهرایی که نخوردن گوشت می شود دلیلی بر داعشی بودنش.. تمام اتهامها یکی هستند.. وی برای پذیرش تمام آن اتهامها.. کتک خورده.. شکنجه شده.. و توهین و تحقیرهای بیشماری را به چشم دیده است..

قسمت دهم

 بخش اول.. روایت هشتم: علی ابونایف و امنیت کشور

علی ابونایف.. علی ماهیگیر را.. به قدری شکنجه می کنند تا صدای گاو و گوسفند در بیاورد.. او را به برق وصل می کنند تا صدای گوسفند در بیاورد.. چه لذتی دارد برای شکنجه گرها وقتی می بینند.. زندانی.. صیدشان.. به این روز افتاده.. احتمالا لحظات خنده داری است برای بازجوها.. معلوم نیست چه بلاهایی سر یک انسان.. یک زندانی.. می آورند که به این روز می افتد و از خود صدای حیوان در می آورد..

شغل علی ابونایف ماهیگیری بود.. به او می گویند تا حالا تو ماهی صید می کردی.. الان ما تو را صید کردیم.. نگاه جلادان شکنجه گر به زندانی.. زندانی عرب.. نگاهی حیوانی است.. شکنجه گرها در هیئت درنده خویانی ظاهر می شوند که صیدی را شکار کرده اند.. دستانشان باز است هر شکنجه و بلایی بر زندانی روا دارند.. قانون هم نه تنها در این مورد سکوت کرده.. بلکه به طور ضمنی از آنها حمایت می کند.. ایدئولوژی رسمی نیز.. پاداش و ثواب اخروی را نیز برایشان تضمین کرده است..

این بازجویان.. با چنین حمایت های دنیوی و اخروی.. خود را در خط مقدم دفاع از حریم «امنیت کشور» می دانند.. آنها.. بازجویان شکنجه گر.. در حالی که یک زندانی را به گوسفند و گاو تبدیل کرده اند.. به سپیده گوشزد می کنند که.. با چنین خون و دلی امنیت کشور را حفظ می کنند.. به راستی که درست گفته اند.. آنها با خون.. با مشت آهنین.. با تبدیل انسان به گاو و گوسفند.. با شکنجه و تحقیر و توهین.. با اعدام و زندانی و تبعید.. امنیت کشور را.. حریم نظام را حفظ می کنند..

اینان انسان نمی خواهند.. آنها اراده ی آزاد نمی خواهند.. بازجویان انسان را بالفطره گناهکار می دانند.. از نظر آنها.. انسان باید در روندی وارونه «برائت» خود را برای شکنجه گر.. برای مقامات و مسئولان ثابت کند.. باید ثابت کند که گاو و گوسفندی در هیئت آدمی است.. باید نشان دهد آماده ی پذیرش هر نقشی است که آنها.. بازجو و شکنجه گر و مسئول و رئیس.. برایش از پیش طراحی و برنامه ریزی کرده اند..

سپیده را ۸ ساعت آگاهانه و عمدی در توالت فراموش می کنند.. تا به او یادآوری کنند.. علی ابونایفِ عرب.. علی ماهیگیر.. خطری بالقوه برای امنیت کشور است.. سپیده را ۸ ساعت در توالت نگه می دارند.. تا او صدای زجه ها و ناله ها را.. چگونگی تغییر ماهیت یک انسان به گوسفند و گاو را.. واکنش زندانی به شکنجه ای از جنس وصل کردن به برق را.. واکنش زندانی به ندادن داروی مورد نیازش را.. همه ی اینها را بشنود.. به او یادآوری می کنند.. باید خدا را شکر کند که ماهیگیر نیست.. عرب نیست.. آسم ندارد..

قسمت یازدهم

 بخش اول.. روایت نهم: اتاق شماره ۳، اتاق بدون دوربین

اتاق شماره ۳.. در بازداشتگاه اطلاعات اهواز.. اتاقی متفاوت است.. هر چند که بازداشتگاه ها در هر کجای این سرزمین آفت زده.. شکنجه و مصیبت تولید می کنند.. اما این اتاق حتی دوربین هم ندارد.. البته آن مقامات بالاتر.. بالای بالا.. خوب می دانند که این اتاق دوربین ندارد.. و خوب می دانند چه اتفاقاتی در این اتاق می افتد.. در این اتاق بازجو خدایی می کند.. شکنجه گرها در این اتاق جان می دهند و جان می ستانند.. هیچ مرزی.. هیچ محدودیتی.. در این اتاق برای بازجویی از زندانیان نگون بخت وجود ندارد.. این اتاق تجسم این گزاره است که.. «انسان گرگِ انسان است».. در این اتاق بازجوی شکنجه گر همزمان هم «خدا» است و هم «گرگ».. او زندانیانش را در این اتاقِ بدون دوربین.. که البته مقامات بالا می دانند در آن چه می گذرد.. می درد.. تکه پاره می کند.. سپس همچون داستان «چهار مرغ ابراهیم» پیامبر.. که آن چهار مرغ را کشت و گوشت آنها را با هم مخلوط کرد و هر بخشی را بر سر کوهی قرار داد و سپس با فراخواندن نام هر مرغ.. آنها دوباره زنده شدند.. طبق این داستان.. بازجوها در نقش آن خدای زنده کننده ظاهر می شوند.. و دوباره به زندانیان متلاشی شده ی زیر شکنجه.. حیات مجدد می بخشند..

مصیبت بار آنجاست که با تمام رنج و عذابی که این اتاق برای یک زندانیِ چند بار مرده و زنده شده داشته است.. با تمام هولناکی و وحشتی که زندانی در این اتاق.. اتاق شماره ی ۳.. اتاق بدون دوربین.. تجربه کرده است.. بازجویان گرگ صفت بلایی بر سر برخی زندانیان می آورند که ملتمسانه درخواست زیارت آن اتاق را مجددا از بازجو طلب می کنند..

مکیه.. زن عرب سی و اندی ساله.. زنی که تمام عمرش حتی یکبار به تنهایی از خانه بیرون نرفته.. زنی که به گروگان گرفته شده.. مجبور می شود تا در این اتاق بدون دوربین.. اتاقی که همه ی مسئولان بالا قصه آن را می دانند.. داستان های خصوصی زندگیش را به تفصیل بیان کند.. اما شنیدن این داستان ها به تنهایی از سوی بازجویان شکنجه گر ارضایشان نمی کرد.. حس گرگ صفتی.. موقعیت خدایی آنها را اشباع نمی کرد.. آنها می کوشند سکانس اعترافات روابط خصوصی زناشویی را هولناک تر و دردآورتر بنمایند.. برای متلاشی کردن مکیه.. آن زن عرب به گروگان گرفته شده.. باید داستانش را نه فقط بازجویان.. بلکه برادرش.. و همه ی آنهایی که در سلول های مجاور بودند.. بشنوند.. این چنین است که سکانسی «هیچکاکی» خلق می شود..

کارگردان اتاق شماره ۳.. آن اتاق بدون دوربین.. اتاقی که با رضایت مقامات بالا ایجاد شده.. اتاقی که استمرار زمامداری بسیاری از مقامات ریز و درشت به کارکردش وابسته است.. کاملا می داند که سخن از چنین روابطی.. برای یک زن عرب.. نه تنها تابو است.. بلکه حتی می تواند مجازات و تنبیه سختی به همراه داشته باشد..

هیچکاک اتاق شماره ۳ می داند که برادر و خواهر عرب.. هرگز از روابط زناشویی خویش با یکدیگر سخن نمی گویند.. او می داند که شنیدن این داستان از سوی برادر.. اثرات روحی و روانی ویران کننده و تحقیرآمیزش حتی از شکنجه با کابل و باتوم بیشتر است.. او از روند آهسته و مستمر متلاشی شدن شخصیت مکیه لذت می برد.. بازجو بدون شک برای در هم شکستن چند باره آن زن زندانی.. از وی خواسته که بارها و بارها.. و با جزئیات بیشتر.. آن داستان های خصوصی را بازگو کند.. تکرار و تکرار و تکرار.. تا آن برادر محبوس در سلول ۲۳ بازداشتگاه اطلاعات اهواز نیز بشنود.. و بشکند..

برغم تمام هولناکی این سناریو برای مکیه.. برای برادرش.. برای تمام زندانیانی که آن داستان ها را می شنیدند.. علی رغم تمام بلاهایی که مکیه در اتاق شماره 3 متحمل شد.. بازجو می دانست که اگر یکباره مکیه را از همه جا.. از تماس و سخن گفتن با همه کس.. حتی خود بازجویان.. ممنوع کنند.. چه اتفاقی برای او خواهد افتاد..

خدای گرگ صفتِ میراننده و زنده کننده با وجود تمام بلاهایی که بر سر مکیه آورد.. هنوز حس درنده گیش کاملا اشباع نشده بود.. او می دانست پس از چنین بایکوتی مکیه خودش درخواست خواهد کرد که به اتاق شماره ۳.. اتاق بدون دوربین.. اتاقی که ماهیت یک نظام را برملا می کند.. بازگردانده شود.. «ببریدم تو همون اتاق، همه چی رو دوباره می گم، کابل بزنیدم، اما دیگه بدون بازجویی نگهم ندارین!»..

و بدین ترتیب شکنجه گر اتاق شماره ۳.. به مکیه.. به برادرش.. یادآوری می کند که.. در سرزمین نفت و گاز.. سرزمین رودها و هورهای خشک شده.. در این دیار بلا زده.. هر کس حقی مطالبه کند.. فعالیتی کند.. با فعالی نسبتی داشته باشد.. برای همه ی آنها.. یک اتاق شماره 3 وجود دارد.. در این جغرافیای نفرین شده.. همه راه ها به چنین اتاقی ختم می شوند..

قسمت دوازدهم

 بخش اول.. روایت دهم: هر که با آل علی درافتاد، ورافتاد

زندانبانی که سپیده و مکیه اسمش را «فرفره» گذاشته بودند.. و به نظر می آمد مهربانتر و باهوش تر از بقیه است.. در هنگام تراشیدن موی سر و ریش مردان زندانی.. با زیرکی از آنها بازجویی می کرد.. فرفره هر چند کتک نمی زد.. شکنجه نمی کرد.. اما رفتارش.. سخنانش.. نشان می داد که بازجویان، شکنجه گران و کل سیستم چگونه به زندانیان عرب می نگرد.. و چگونه با آنها رفتار می کند..

فرفره.. زندانبان آرایشگر.. هر عرب سنی را.. قاتلی بالفطره.. که خواهان کشتن شیعه هاست.. می پنداشت.. به آنها.. به زندانیان.. این گونه القا می کرد که.. شما قاتلان بالقوه ای هستید که ما برای جلوگیری از احتمال کشتنمان توسط شما.. مجبوریم.. بلکه وظیفه ی شرعی داریم.. شما را.. به حبس و شکنجه بگیریم.. و در صورت تشخیص و مصلحت.. بُکشیم..

آرایشگر بازداشتگاه.. با دیدن زخم های تن زندانیان شکنجه شده.. ضمن آن که احساس رضایت و لذت می کرد.. و به یقین آسیب زدن به آنها را ثواب می دانست.. به آن زندانیان.. جدال تاریخی فرقه گرایانه ی شیعه/سنی را یادآوری می کرد.. به آنها هشدار می داد که در این جدال تاریخی.. در این منازعه ی فرقه گرایانه ی ایدئولوژیک.. «هر که با آل علی درافتاد، ورافتاد».. او در هنگامی که مشغول تراشیدن موی سر و ریش زندانیان بود.. و دم و دقیقه به تحقیر و توهین آنها می پرداخت.. احتمالا در این لحظات.. خودش را در جنگ جمل یا صفین می دید.. فرفره ی آرایشگر.. همانند مقامات ریز و درشت این نظام.. «اکنون» را.. نظام شیعه گرای کنونی را.. ادامه ی منطقی آن منازعات مذهبی تاریخی می داند.. طبق این منطق تاریخی.. هر سنی.. هر شیعه ی سنی شده.. جرمش به اندازه ی جرم آن سه خلیفه است که مانع تحقق خلافت و رهبری خلیفه ی چهارم.. یا به تعبیری دیگر.. امام اول شیعیان.. شدند..

البته در تصور فرفره.. نامی که سپیده و مکیه بر آرایشگر به ظاهر مهربان بازداشتگاه اطلاعات اهواز گذاشته بودند.. عرب سنی شده.. جرمی مضاعف مرتکب شده است.. شیعه گرایی فرفره، بازجو و شکنجه گران.. همانند شیعه گرایی مقامات بالا و پایین نظام.. ضمن آن که ابعادی تاریخی دارد.. ناظر بر وضع کنونی کشور نیز هست..

اگر ابعاد تاریخی منازعه ی مذهبی بر اساس دو گانه ی شیعه/سنی صورتبندی می شود.. و بر این اساس جمهوری اسلامی خود را نماینده ی شیعیان جهان می داند.. و طبق این دوگانه برنامه های گسترده ی شیعه سازی نیز به اجرا می گذارد و کشور را درگیر منازعات فرقه گرایانه در خاورمیانه کرده است.. شرایط کنونی ایران.. به آن منازعه ی مذهبی.. ابعادی ناسیونالیستی و ملی گرایانه نیز داده است..

در چنین برداشت مضاعفی از نزاع شیعه/سنی است که حسن بیست ساله ی عرب.. از نظر فرفره.. آرایشگر بازداشتگاه.. و همه ی بازجویان و شکنجه گران.. چون عرب است و سنی.. پس جرمش مضاعف است.. حسن بیست ساله.. برای شکنجه گران.. همزمان.. هم نماد نزاع فرقه گرایانه است.. و هم سمبل منازعه ی ناسیونالیستی..

آرایشگر به ظاهر مهربان بازداشتگاه اطلاعات اهواز.. بر اساس همپوشانی این دو نزاع در ذهن خود.. و با تعیین جرم از طریق بلندی و کوتاهی موی ریش.. به آن جوان عرب.. حسن بیست ساله ی عرب.. در ۵۰ سالگی وعده ی دامادی می دهد..

فرفره.. به حسن بیست ساله یادآوری می کند که اینجا.. در سرزمین داشته ها و نداشته ها.. سرزمین نفت و گاز و کارون و هور و سدهای بیشمار.. دیار فقر و فاقه و محرومیت و تشنگی.. دامادی جوانان عرب بوی خون می دهد..

قسمت سیزدهم:

 بخش اول.. روایت یازدهم: مگر ستم هوش را می زداید؟!

 

اشارات سپیده به مکیه.. آن زن عرب به گروگان گرفته شده.. آن مادر محبوس در سلول شماره ۲۲ بازداشتگاه اطلاعات اهواز.. اشارات پر درد و اندوهی اند.. تصویر زنی را می بینیم که همزمان ظلم و ستم و تبعیض چند لایه ای بر وی روا داشته شده است..

ظلم ها و تبعیض های روا داشته شده علیه این زن دردمند در بازداشتگاه اطلاعات اهواز.. برای فشار هر چه بیشتر بر وی.. به عنوان ابزاری علیه خودش بکار گرفته می شوند.. فاجعه آمیز بودن این وضعیت را تنها خود مکیه.. و تنها خودش.. می تواند درک کند.. بازجوی شکنجه گر حتی از آزارها و آسیب های بدنی که این زن عرب در زندگی شخصی اش متحمل شده، سوء استفاده می کند.. او آسیب های بدنی این مادر به گروگان گرفته شده را به داستان هایی برای بازگویی از زبان آن زن تبدیل می کند.. بدین طریق شکنجه گر می کوشد تا آن زن را هم به گذشته ی دردآورش ارجاع دهد.. و هم داغ آن آسیب های بدنی را مجددا تازه کند..

شکنجه گر به مکیه می گوید که می داند سینه ی چپش چرا و چگونه سوخته است.. شکنجه گر به حتم از مکیه خواسته تا داستان آن سوختگی را بارها و بارها.. با صدای بلند و رسا.. برای او و دیگر دربندان بازداشتگاه اطلاعات اهواز تعریف کند..

بازگویی خاطرات دردناک.. بویژه خاطراتی که آسیب های روحی و روانی.. و همچنین بدنی را سبب شده اند.. آن هم برای یک زن عرب.. زنی تنها در دستان بازجوهای شکنجه گر.. زنی که حتی با مَحرَم هایش با حجب و حیا سخن می گوید.. فاجعه ای در حد شکنجه با کابل و باتوم و برق است.. در چنین شرایطی است که سپیده.. راوی درد و رنج و ستم این زن قربانی.. این قربانی هر دو نظام سیاسی و اجتماعی.. اظهار می دارد که «هیچوقت به من اینطوری نمی گفتند».. سپیده که خودش نیز تحت شکنجه بوده.. تفاوت ها را درک می کند.. تفاوت در شکنجه و نوع رفتار و درخواست های بازجو از مکیه را متوجه می شود..

سپیده می بیند.. با گوش هایش می شنود.. که چگونه سنت های بیرون از بازداشتگاه.. پتکی می شوند در دستان بازجوی شکنجه گر برای خُرد کردن زنی که خودش قربانی همان سنت ها بوده است..

سپیده از ممنوعیت خواندن قرآن برای عرب ها در بازداشتگاه می گوید.. این زندانیان اما می توانند نهج البلاغه بخوانند.. در منطقه ی «بوابة التشيع» اولویت ها بر حسب فرقه و مذهب تعیین می شوند.. تمام تلاش ها.. همه ی رفتارها.. تمام روش های شکنجه و آزار علیه فعالان عرب اهوازی.. می بایست نشانه هایی از دوگانه های مورد اصرار بازجویان.. دوگانه های شیعه/سنی یا فارس/عرب را با خود داشته باشد.. شکنجه گرها عمدا و از روی آگاهی کامل این بازی را با زندانیان عرب انجام می دهند.. آنها از این طریق به دنبال واکنش زندانی هستند.. مقاومت در برابر این روش.. زندانی را با مصیبت افزایش طاقت فرسای شکنجه و ادامه ی همان روش ها مواجه می کند..

حاصل این بازی، شکستن مقاومت زندانی است.. شکنجه گر از این طریق زندانی را از هویتش بیزار می کند.. او را به انسانی دگرگون که کمترین حساسیتی نسبت به خود و هویتش ندارد، تبدیل می نماید.. کارکرد شکنجه.. تحقیر.. توهین.. بازجویی.. شکنجه گر.. بازجو.. بویژه در بازداشتگاه های مخفی و آشکار اهواز.. محدود به اعتراف زندانی علیه خود و دیگران نیست.. هدف مهمترش پُر هزینه نشان دادن «عرب بودن» است..

قسمت چهاردهم

بخش دوم.. روایت یکم: دختر حصیرآباد

خاطرات سپیده.. خاطرات زندان و بازداشتش.. به دو بخش تقسیم می شوند.. بخش اول که مربوط به مرحله ی بازداشت و شکنجه های دهشتناک دوران بازداشت بود.. یازده روایت داشت..

بخش دوم.. هشت روایت دارد.. این هشت روایت اما خاطرات دوران زندان هستند.. بویژه زندان سپیدار..

در روایت یکم از بخش دوم این خاطرات.. سپیده از لحظات اولیه ورودش به زندان سپیدار و بازرسی های حرمت شکنانه ی بازرسان سخن می گوید.. از «تست بکارت» می گوید و اهانت ها و تحقیرهای زندانبانان.. سپیده، زهرا حسینی را در زندان نیز ملاقات می کند.. همان زهرایی که با هدف تسلیم شوهرش گروگان گرفته شده بود..

اما این روایت.. روایت یکم از بخش دوم.. روایت درد و رنج سمیه شهبازی.. دختر حصیرآباد است.. زنی که از سر و رویش زندگی می بارید.. زنی با دامن زرد و دمپایی لژدار.. هنرمند زیورآلات و کار چرم و بافتنی.. زنی که برای امرار معاشش راننده سرویس مدارس شده بود و به دلیل درخواست وام در «تور» آن مرد صاحب قدرت و پول افتاد.. زنی که برای برهم زدن «بازی قدرت» هیچ راهی جز «بازی مرگ» برایش باقی نمانده بود.. سمیه وارد این بازی شد و به قول خودش بازی را باخت.. «قدرتمندان» همیشه «بی قدرتان» را در برابر دو گزینه قرار می دهند.. زندگی ذلت بار و حرمت شکنانه.. یا.. حذف و سرکوب و به حاشیه راندن..

سپیده با دیدن تجارب این زنان قربانی.. از دگرگون شدن مفهوم «قتل» می گوید.. او اما قاتل حقیقی را سیستمی می داند که «همیشه یک زن را متهم می داند!».. زندان.. زندان سپیدار.. نظام مفاهیمی رایج و معمول انسان ها.. که ساخته و پرداخته ی نظام قدرت حاکم است را.. به چالش می گیرد.. با آگاهی از داستان زندگی انسان های معمولی در زندان.. مفاهیم و معانی قالب شده در ذهن ها متزلزل شده و به پرسش گرفته می شوند..

تصویری که از سمیه برای ما ترسیم می شود.. زنی عاشق رنگ ها.. زنی عاشق رقصیدن.. زنی که با وازلین و رنده، روژ لب می سازد.. زنی که عاشق بچه هایش است.. چنین زنی بدون شک عاشق زندگی است..

سماجت سمیه برای زنده ماندن از طریق وارد کردن ماهی به بند.. از طریق ساخت کاردستی و فروش آن برای جمع آوری دیه ی ۱۵ میلیاردی.. از طریق آخرین درخواستش برای تنها دو دقیقه رقصیدن پیش از بردنش برای اعدام.. تکان دهنده است..

آه چقدر تلخ است آن لحظه ای که زندانبانان با آخرین درخواست رقص وی.. پیش از ستاندن جانش.. مخالفت کردند.. رقص های سمیه.. همه ی رقص هایش.. نوعی به بازی گرفتن مرگ بود..

دختر حصیرآباد.. با رقصیدنش.. مانند «رقص ارواح» سرخپوستان.. می دانست از فاجعه.. فاجعه ی مرگ.. گریزی نیست.. می دانست آن فاجعه لاجرم رخ خواهد داد.. سمیه می دانست که در میان گرگ ها می رقصد.. گرگ هایی که تنها از طریق انداختن طناب دار بر گردن قربانیان.. قربانیان نظام اجتماعی و سیاسی.. ارضا می شوند.. و احساس رضایت می کنند..

قسمت پانزدهم

بخش دوم.. روایت دوم و سوم: زنان انکار شده

۱- خدیجه عساکره.. دختر بیست ساله ای که از ۱۳ سالگی.. به دلیل نبود کانون.. در زندان نگه داشته شده.. در سه سکانس به ما معرفی می شود.. بار اول موقعی است که از رئیس زندان کتک می خورد.. به این دلیل که.. «با قلم قرآنی شعر عاشقونه ضبط کرده بود و نامه ای عاشقانه نوشته برای باران».. بار دوم وقتی است که زندانی قوی هیکل و پر زوری.. زندانی اجیر شده توسط زندانبان ها.. او را زیر مشت و لگد می گیرد.. و دعوا منتهی به شکستن تُنگ ماهی می شود.. و آخرین سکانس دادن «دادنامه اش» به سپیده است و اظهار این که.. «الان همه فکر می کنن بهت نامه عاشقانه دادم، باز هم لهم میکنن»..

خدیجه را دختر بچه ای می بینیم که به دلیل قتل نامادری.. در سن ۱۳ سالگی.. بجای کانون در زندان سپیدار محبوس شده است.. دختری که نوجوانی.. و سپس جوانی را.. در زندان در حال سپری است.. دختری که قربانی روابط اجتماعی.. قربانی فقدان قانون و مکان های حمایتی از کودکان بزه کار است.. دختری که عاشق نوشتن و شاعری است.. دختری که به دلیل دلبندی های نوشتاریش.. یا از سوی رئیس زندان.. یا از سوی زندانیان اجیر شده.. مرتب کتک می خورد..

۲-  ابتسام دلاوی.. دیگر زن زندانی این روایت.. این گونه به ما معرفی می شود.. زنی با لیوان سفالی.. لیوانی متفاوت از بقیه ی لیوان ها.. لیوانی که بابت حفظ قرآن جهت شکستن حکمش گرفته بود.. ابتسام.. زنی که دندان نیشش کمی بالاتر رشد کرده.. به لیل آن که دستهایش را به سمت آسمان تکان می داد.. و به احتمال این حرکت رقصیدن پنداشته شد.. مستحق مجازات می شود.. ابتسام به دلیل آن تکان های دست.. سه روز «ممنوع التماس» می شود.. چون لیوان سفالی که در مسابقات قرآن دریافت کرده را در آسمان چرخانده بود.. «زنِ لبخند».. آن گونه که سپیده او را نامیده است.. زنی با دندان نیش برجسته.. پس از ممنوع التماس شدن.. می گرید و می گرید و می گوید «چطور با دخترم حرف بزنم؟».. ابتسام.. زن محکوم به «سنگسار».. به محکومان اعدام با «طناب».. به دلیل شیوه ی مرگشان غبطه می خورد.. مددکار زندان اما.. همه ی تلاش های زنِ لبخند.. برای نجات از مرگ و زندان را بیهوده می داند.. او به ابتسام می گوید که.. اگر هم بخشیده شود و از زندان آزاد شود.. پدر و مادرش.. خانواده اش.. او را خواهند کشت..

ابتسام.. زنِ لبخند.. زنی با لیوان سفالی.. مادر یک دختر بچه.. نماد یک زن بی پشتیبان در جامعه ای است که درون و برون زندانش تفاوت چندانی برای او ندارد..

قسمت شانزدهم

بخش دوم.. روایت چهارم: وقت ملاقات، ناهماهنگی هماهنگ شده

 

به نظر می رسد لحظه ی ملاقات.. فکر ملاقات با خانواده.. برای یک زندانی.. بویژه اگر اولین ملاقاتش پس از مدتها شکنجه و بازجویی و تحقیر باشد.. لحظه ای غیر قابل توصیف است.. و به قول سپیده «عین رهایی» خواهد بود..

هیجانی که سپیده در شب اولین ملاقاتش برای ما توصیف می کند.. نامه ای که برای خانواده اش می نگارد.. نامه ای که در آن از «شبنم» محکوم به اعدام می گوید.. شبنم عاشق کیک های قلبی.. شبنمی که والیبال بازی می کند.. شبنمی که شال آبی و چادر به سپیده می دهد برای دیدارش با خانواده.. تمام اینها توصیف هیجانی است که تا صبح او را بیدار نگه می دارد..

اما زندانبانان.. کسانی که برای افراد خارج از زندان «آدم خوبه» به نظر می آیند.. زمان ملاقات را به چرخه ای از تحقیر و توهین تبدیل می کنند.. از لحظه ی خواندن نام زندانی.. تفتیش و لختِ لخت کردن زندانیان.. تا فریادهای افسر نگهبان: خلاف کارها! خفه شید بزارید بازرسی شید!.. این پروسه ساعت ها به درازا می کشد.. سپس برای انتقال به سوی سالن ملاقات.. زندانیانِ چادری با دمپایی های پلاستیکی.. مسیر انتقال به سالن را سر به زیر همراه با اهانت سربازها می پیمایند..

نمی دانم زندانی به دلیل این که صرفا زندانی است آیا مستحق این همه توهین و تحقیر است؟.. آن سربازی که زنان زندانی چادری را به دلیل سفیدی چادرشان.. چادر اجباری شان.. گوسفند خطاب می کند.. آیا چنین اهانت هایی را به زنان چادریِ بیرون از زندان نیز روا می دارد؟

لحظات ملاقات.. آن بیست دقیقه ای که انگار دو دقیقه اند.. به سرعت می گذرند.. افسر نگهبان نیز زندانیان را در صورت قطع نکردن تماس تلفنی به «ممنوع الملاقات» شدن تهدید می کند.. تهدید ابزار و اهرمی است که زندانبانان از آن پیوسته استفاده می کنند..

پس از اتمام ملاقات.. دوباره پروسه ی تحقیر کلید می خورد.. تفتیش و لخت کردن و بازرسی واژن.. در این پروسه ی تحقیر و توهین.. زنان عرب برغم تمام آن اقدامات توهین آمیز اشاره شده.. تفاوت در حجابشان بهانه ای می شود جهت اثبات صحت کلیشه های رسمی.. و دلیلی می شود بر داعشی بودن آنها..

نظامی که در بیرون از زندان هر گونه «تفاوت» را سرکوب می کند.. انکار می کند.. و عرب ها را به دلیل تفاوتشان برهم زننده ی هارمونی سیاسی و اجتماعی دلخواهش می داند.. و بر این اساس آنها را «کد گذاری» می کند.. برایشان برچسب و کلیشه می سازد.. درون زندان نیز تفاوت را تاب نمی آورد.. اصلا زندان را برای نابودی تفاوت ها بر پا ساخته است.. برای یک عرب.. یک زنِ زندانی عرب.. درون زندان و بیرون از آن.. مکمل یکدیگرند.. هر دوی این مکان ها بازتاب دهنده ی یکدیگرند..

قسمت هفدهم

بخش دوم.. روایت پنجم: نواهی و منکرات

این روایت ترکیبی است از تابلوهای ممنوعه.. با نام هایی که نماد هر یک از آن تابلوها هستند.. این تابلوها.. سمبل تابو و ممنوعیت هایی اند که زنانِ زندانی بابت آن مجبور به تحمل مجازات های مضاعفی شدند.. برخی از این تابلوها.. این نقاشی ها.. مختص یک «رفتار معین» از سوی زندانیان زن است که در چشم زندانبانان «خلاف» بحساب می آمده است..

تابلویی که دو دست یکدیگر را گرفته اند.. یا تابلوی روژ لبی که بصورت یک کلت ترسیم شده است.. حکایت از ممنوعیت چنین رفتارهایی در زندان دارد..

داستان تولید روژلب.. زنانی را به تصویر می کشد که برای شکستن زندگی یکنواخت زندان.. روتینی که تلاش دارد «زن بودن» یک زن را از یادش ببرد.. مبارزه می کنند و دست به ابداع می زنند.. برای مقابله با این تلاش اما.. زندانیانِ زن ماتیک زده را ممنوع الملاقات می کنند.. همچنین استفاده از خودکار سیاه و قرمز.. استفاده از رنده را.. نیز به دلیل کاربردشان در ساخت روژلب ممنوع اعلام می دارند..

ممنوعیت ها.. بویژه منع زندانی از ملاقات یا تماس تلفنی.. به هر دلیلی.. شکننده است.. زندانی را.. زندانیِ زن را.. به مرز جنون می رساند.. این مجازات ها.. مجازات منع از ملاقات و تماس تلفنی.. هنگامی ظالمانه و کینه توزانه به نظر می رسد که مادری را.. مادری زندانی را.. به دلیل تنگی شلوارش.. از تماس تلفنی محروم می کنند.. در این شرایط.. برای این مادر.. این زن زندانی.. راهی جز «خود زنی» باقی نمی ماند.. تابلوی «تلفن ممنوع» هر چند گویای مجازاتی ناعادلانه است.. با این وجود.. نمی تواند بازتاب دهنده ی هولناکی اثرات ویران کننده ی این مجازات بر یک زندانیِ زن باشد..

داستان نقاشی «سیگار ممنوع» نیز تکان دهنده است.. تجاوز به زن زندانی به دلیل سوء استفاده از نیازش به سیگار.. داستان از آن جهت وحشتناک می شود که برغم آشکار بودن جزئیات ماجرا.. رئیس زندان پرونده ای جدید برای قربانی ماجرا به اتهام «ارتباط نامشروع» تشکیل می دهد..

تابلوی «رقص ممنوع» نیز داستان دردآوری را برایمان روایت می کند.. داستان سمیه آلبوغبیش.. زنی که بخاطر رقصیدن به طور وحشیانه شکنجه می شود.. تحمل خودش را از دست می دهد و برای خلاصی از شکنجه ها با ملافه خودکشی می کند.. اما علی رغم وجود دوربین در زندان.. ده دقیقه ای وی را حلق آویز می گذارند و سپس برای نجاتش اقدام می کنند.. سمیه ای که به قول سپیده شاداب ترین زندانی سپیدار بود.. به دلیل رقصیدن.. و مجازات های وحشیانه.. و تلاش برای خودکشی.. به بیمارستان روانی اهواز منتقل می شود.. آن جا هم آن قدر قرص به خوردش می دهند تا نه فقط رقصیدن.. بلکه خودش را نیز فراموش کند.. و تبدیل شود به کسی.. به چیزی.. که زندانبانان.. نظام قضایی.. برایش می خواستند..

قسمت هجدهم

بخش دوم.. روایت ششم: صف

اگر بخواهیم جمهوری اسلامی را با چند کلمه معرفی کنیم.. بدون شک یکی از آن کلمات «صف» است.. صف با جمهوری اسلامی متولد شد و جزیی از زندگی همه ی «ما» شد.. حتی یکی از درس های کتاب فارسی دوران ابتدایی.. به یاد ندارم کدام کلاس.. عنوانش «همه جا به نوبت» بود.. از دوران ابتدایی و کودکی در ذهنمان فرو کردند که همه جا.. و برای همه چیز.. باید صف گرفت..

در دوران جنگ ایران و عراق.. دوران «جنگ جنگ تا پیروزی».. دوران «برای آزادی قدس از کربلا باید گذشت».. وقتی تقریبا همه ی کالاهای اساسی و غیر اساسی کوپنی شده بودند.. برای دریافت بسیاری از کالاها از شب قبل صف می گرفتیم.. چه دعواها و درگیری هایی که در جریان این صف ها صورت نگرفت.. تفکیک جنسیتی در این صف ها نیز اعمال می شد.. صف مردها از صف خانم ها جدا بود.. بعدها که به تدریج کالاها آزاد شد و کوپن ها آرام آرام از زندگی مردم رخت بستند.. بسیاری از خانواده ها دسته جمعی.. زن و مردم و پیر و جوان.. صف می گرفتند.. تا سهم بیشتری از یک کالای بخصوص دریافت کنند.. برخی اوقات نیز.. هنگامی که صف آقایان شلوغ تر بود.. بجای ترتیب یک مرد، یک زن.. نوبت ها به صورت دو یا سه مرد در برابر یک زن صورت می گرفت..

در آن دوران حتی خرید سیگار هم صفی بود.. در زمان جنگ 8 ساله ی «حق علیه باطل».. هنگامی که مادر بزرگمان.. مادرِ مادرمان.. برای چند روزی میهمان ما می شد.. می رفتم و در صف می ایستادم تا برای آن مرحومه سیگار «زر» یا «توتون».. گاهی هم «اشنو» یا «ویژه» بخرم.. در یکی از آن روزهای لعنتی جنگ.. در گرمای جانفرسای تابستان اهواز.. وقتی نوبتم برای دریافت سیگار رسید.. مرحوم حاج راضی عامری.. از تعاونی دارهای محله مان آسیه آباد.. نگاهی به من انداخت و به عربی گفت: بچه معلم سیگار رو برا کی میخای؟.. گفتم: برای «بی بی».. گفت: کدامشان؟ بی بی خانم «اعصامی» یا «عتابی»؟.. گفتم برای بی بی «عتابی».. «مکی» پسر حاج راضی که وردست پدرش کار می کرد زیر لب به عربی زمزمه کرد.. «حالا تو چیکار داری برا کدمشون سیگار میخاد، به بهانه ی سیگار داری ” گراد ” پیرزن ها رو از این بچه می گیری».. حاج راضی که صدای مکی را شنیده بود با خونسردی و بدون آن که به مکی نگاهی بیاندازد جواب داد: حالا تو هم «خفه شو» برو دو پاکت زر وردار بیار ببینم..

روایت سپیده از «صف» من را به آن روزهای تلخ و شیرین برد..

داستان صف و صف بندی.. دعوا و درگیری.. به عنوان نمادی از فلاکت و تحقیر مردم.. به عنوان میراث دورانی سخت.. این بار در زندان های جمهوری اسلامی.. بازتولید می شود و.. این داستان بشکلی دیگر برای زندانیان تکرار می گردد..

قسمت نوزدهم

بخش دوم.. روایت هفتم: اعترافات اجباری تلویزیونی

 

این روایت.. روایت ظلم وستم مضاعفی است که زنان عرب زندانی.. زنانی که گروگان گرفته شده اند تا شوهرانشان تسلیم شوند.. در زندان متحمل می شوند..

زندان اگر برای بسیاری از زندانیان زن غیر عرب دوران گذراندن محکومیت است.. برای زنان عرب زندانی.. فرق چندانی با دوران بازداشت.. شکنجه و تحقیر دوران بازداشت ندارد.. این زنان به دلیل کلیشه و برچسب «داعشی».. تبدیل به آکتورهای ثابت سریال اعترافات اجباری تلویزیونی شدند.. و بدین دلیل دائما از زندان به استودیوهای ضبط در حال رفت و آمد بودند..

سکینه سگور.. زن باردار.. به دلیل برچسب داعشی.. با پابند و توهین های دکتر و پرستار زایمان می کند.. یا هنگام پخش فیلم اعترافات زنان عرب زندانی از تلویزیون.. برخی زندانیان به آنها حمله می کنند و آنها را مورد ضرب و شتم قرار می دهند.. چنین واقعیت هایی آن هم در زندان هولناک هستند..

چگونه یک پزشک یا پرستار به خود اجازه می دهد در هنگام زایمان.. به مادر و نوزادش اهانت و توهین روا بدارد؟.. چگونه این به اصطلاح دکتر و پرستار بدون کوچکترین تحقیقی «روایت رسمی» حاکمیت در مورد این زن و نوزاد را پذیرا می شوند؟.. آیا این پزشک و پرستار.. بدون کوچکترین تردیدی.. دیگر روایت ها و داستان های حکومت را نیز پذیرا هستند؟.. آیا اینان به عنوان مثال.. روایت حکومت درباره ی اعتراضات آبان ۹۸، بحران کرونا، سقوط هواپیمای اکراینی، اختلاس ها و دزدی ها، محاکمات صوری و… را نیز به این سادگی و حماقت می پذیرند؟

دردناک تر آن که زندانیان زنی که خود را قربانی نظام اجتماعی و سیاسی و قضایی می دانند.. و از هر فرصتی برای اعتراض و انتقاد به وضعیت خویش استفاده می کنند.. و کاملا به گفتار و عملکرد مسئولان بویژه مقامات زندان بی اعتماد هستند.. هنگام پخش فیلم اعترافات زنانِ عرب زندانی.. آنها را مورد ضرب و شتم قرار می دهند.. و بدون کمترین تردیدی این زندانیان را.. زنان زندانی عرب را.. با اعتماد کامل به روایت زندانبانان و مقامات امنیتی «داعشی» می نامند.. دردآور است هم دستی و همنوایی برخی زندانیان با زندانبانان علیه زنان عرب زندانی..

در چنین شرایطی.. زندان برای زن عرب زندانی.. همانند بازداشتگاه می ماند.. و هر لحظه احتمال شکنجه، کتک کاری، توهین، تحقیر، آزار و آسیب وجود دارد.. در چنین شرایطی.. زهرا برای رهایی از این جهنم.. خود خواسته تقاضای سلول انفرادی می کند.. برغم تمام این ستم ها و تبعیض ها.. به دلیل بی تفاوتی صهبا و زهرا به پخش فیلم اعترافات اجباری.. رئیس زندان می گوید: «صهبا و زهرا شجرات موقعی که فیلم پخش می شده غذا می خوردند، این نشان می دهد اینها داعشی هستند و نباید کنار هم باشند»..

آیا می توان بهانه ای به این مسخره گی و در همان حال کینه توزانه علیه زنان عرب زندانی را باور کرد و متصور شد؟

این رفتارها به خوبی نشان می دهند که چگونه سیستم امنیتی و نظام قضایی.. اتهام ها، برچسب ها و کلیشه های از پیش آماده شده را.. علیه مردم عرب.. علیه زندانیان زن و مرد عرب.. مورد استفاده قرار می دهند.. و از طریق بوق های تبلیغاتی و امپراطوری رسانه ای.. این اتهام ها را به عنوان حقایق مسلم به «افکار عمومی».. و مردم عادی.. قالب می کنند..

در غیر این صورت چگونه باید واکنش یکسانِ قربانیان و جلادان این نظام را نسبت به زنان عرب زندانی ارزیابی کرد؟..

وقتی سخن از تبعیض چند لایه می شود.. مصداق عینی آن ظلمی است که این زنان زندانی.. زنان عرب زندانی محبوس در زندان سپیدار.. از آن رنج می برند و قربانی مستقیم آن هستند..

قسمت بیستم

بخش دوم.. روایت هشتم: سپیدار نام نخست من است

آخرین روایت نوشتاری خاطرات زندان سپیده.. دل نوشته ای نوستالژیک از زندان سپیدار است.. زندانی که مملو از دردها و رنج ها.. تبعیض ها و نادیده انگاری هاست..

انسان موجودی اجتماعی است.. سکونت در یک مکان.. سکونت اجباری یا اختیاری.. در ابتدا ممکن است واکنش منفی هر فردی را بر انگیزد.. بویژه اگر این فرد.. زنی زندانی باشد.. و برای دفاع از آزادی.. آزادی ها.. به بند کشیده شده باشد.. اما «مکان».. در اینجا «زندان».. به تدریج زوایای پنهانش را برای چشمان تیزبین.. برای کسانی که فقط با چشمانشان نمی بینند.. برای دردمندان.. کسانی که درد دیگران را درد خود می دانند.. چهره ی پنهانش را آشکار می کند.. زندان که در ابتدا مکانی فجیع.. مکانی که لایق آزادی خواهان و مبارزان حق گو نیست.. اما برای به بند کشیدنشان تدارک دیده شده.. به خانه ی دوم.. بلکه به خانه ی اول تبدیل می شود..

تجربه ی زیست زندان.. برای کسانی که از تمام «حواس» خود برای فهمیدن شرایط زمانی – مکانی بهره می برند.. بسیاری از مفاهیم و معناهای به ظاهر بدیهی را به چالش می گیرد.. بسیاری از واژه ها.. پس از تجربه ی زندان.. برای یک انسان دردمند.. دچار تحول و دگرگونی می شوند.. یک جابجایی معنایی در نظام مفاهیمی ایجاد می شود.. معنای رایج مفاهیمی چون قتل، زندانبان، قاتل، مقاومت، مرگ، زندگی، مبارزه، زن، مرد، نوزاد، نام گذاری، اقلیت، وطن، امنیت.. همه ی اینها و بیشتر.. حتی مفهوم انسان و خدا نیز.. در ذهن زندانی.. متزلزل می شوند.. زندانی دردمند و آزادی خواه.. حتی زندانی عادی.. همانند آن زنان به گروگان گرفته شده.. یا آن زن که مرتکب قتل شده.. یا آن زنی که بخاطر ۳۰ گرم مواد سال هاست منتظر دادگاهی شدن است.. به تدریج متوجه می شوند.. که بسیاری از آن مفاهیمِ متزلزل شده نیاز به بازتعریف مجدد دارند.. زندانی کم کم متوجه می شود که همگی آن مفاهیم.. ساخته و پرداخته قدرت حاکم هستند.. همه ی آن واژه ها توسط قدرتمندان.. صاحبان قدرت و ثروت.. معنادار می شوند.. تمام این مفاهیم معطوف به قدرتند.. و برای استمرار سلطه ی آنها.. استمرار گفتمان رسمی.. صورتبندی می شوند..

به همین دلیل.. زندانیان آزادی خواه.. زندانیان حق طلب.. زندانیان دردمند.. وقتی وارد فضای زندان می شوند.. در ابتدا.. و در اولین برخوردها.. شوکه می شوند.. اما پس از آگاهی از داستان ها و قصه های تلخ و دردآور.. با همه ی زندانیان.. یا با قریب به اتفاق آنها.. همذات پنداری می کنند.. دردمند همه ی آنها می شوند..

زندانی دردمند.. به تدریج این پرسش برایش مطرح می شود که واقعا «قاتل» کیست؟.. سمیه است یا آن کسی که کشتار سال ۶۷ را از افتخاراتش می داند؟.. یا آن کس که در آبان ۹۸ کشتار نیزار را به راه می اندازد؟.. زندانی آزادی خواه می پرسد.. زندگی به چه معناست؟.. خدای ابراهیم کجاست؟.. داعشی کیست؟.. شیعه و سنی یعنی چه؟..

گذران دوران محکومیت در زندان.. هر چند زندگی را به روتینی ملال آور با ضرب آهنگی بسیار آهسته تبدیل می نماید.. اما جزئیات ریز زندگی را برای زندانی برجسته می کند.. زندان نشان می دهد که زندگی.. مسیر زندگی یک انسان.. یک زندانی.. در کنار هم چیدن جزئیات بسیار ریزی هستند که به حیات.. به زیست مشترک انسانها با هم.. معنا و شکل می دهد.. مداد قرمز، رنده، تکه ورق های کوچک، لیوان سفالی، کاموا، تکه های قیجی شده ی مو، دمپایی لُژدار، شال.. و صدها جزئیات ریز دیگر.. پازل هایی اند که معنای خاصی به زندگی در زندان می دهند.. چنین زندگی ای است که به «مقاومت» معنایی متفاوت می بخشد.. معنایی فراتر از آن چه قدرت حاکم درصدد تعریف و تحدید آن است..

از این منظر.. خاطرات زندان.. اهمیت مضاعفی می یابند.. هم مفاهیم معطوف به قدرت و تعریف شده از سوی قدرتمندان را به چالش می گیرند.. و هم به مفهوم «مقاومت» معنایی جدید می بخشند..

خاطرات زندان.. مقاومت و انسان های مقاوم را «تکثیر» می کند.. خاطرات زندان.. ماهیت قدرت و سازوکارهای اِعمال آن از سوی حاکمان را برملا می کند..

خاطرات زندان.. نوری بر زندگی و محنت محذوفان می تاباند.. تبعیض ها و ستم های چند گانه و چند لایه علیه انکار شده ها.. علیه زنان عرب زندانی را آشکار می سازد.. خاطرات زندان.. در اینجا خاطرات سپیده.. از وجود زنان زندانی عربی پرده برداشت که هم قربانی نظام اجتماعی اند.. و حتی خانواده و قبیله از آنها یادی نمی کند.. و هم از طریق کلیشه ها و برچسب ها.. قربانی نظام سیاسی حاکم هستند.. این خاطرات.. «چهره ی عریان زن عرب» را.. زن عرب اهوازی را.. برای همگان هویدا کرد..

نویسنده: علی حیدری

منبع: صفحه فیسبوک Ali Heidary

برای دسترسی به کتاب سپیده قلیان ” تیلاپیا خون هور العظیم را هورت می کشد” به لینک زیر مراجعه نمایید:  لينك

مسئولیت مطالب، نظرات و عقاید مندرج در مقالات به عهده نویسندگان مقاله می باشد و مرکز مسئوليتى در قبال آن ندارد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن