مقالات

هراس چپ ملی گرای ایرانی از نگاه جدید چپ انقلابی به مسائل ایران

پیرامون نوشته ایرج فرزاد

نوشته ای از آقای ایرج فرزاد دریافت کردم که انگیزه ای برای روشن کردن موضوعی به اسم ” چپ ” در ایران شد.

چپ ایرانی ، بعد از چهل سال هنوز نتوانسته است ، جامعه ایران را بدرستی  بشناسد . هنوز در کلیشه ها و قالب های دور از واقعیت ایران سیر می کند . بخش عمده جریان چپ ایرانی شدیدا در افکار ناسیونالیستی بسر می برد منتها در پس شعارهای چپ ، پنهان نگه می دارد. اما مواضع او در قبال پدیده ناسیونالیست ، او را لو می دهد و افشاء می کند. بطور منطقی ، کسی که تفکر ناسیونالیستی را رد می کند و بشدت با آن مرزبندی دارد ، این را باید از خودش شروع کند ولی این جریان چپ و البته ملی گرا ، ” یک ملت ، یک زبان ” را می پذیرد و از آن شدیدا دفاع می کند و برای پوشاندن آن ، به ملت های دیگر که قصد تضعیف مفهوم ” یک ملت، یک زبان ” را دارند ، از موضع فرا ملیتی و بشدت طبقاتی ، تهاجم می کند . این جریان چپ در قبال ایران یکپارچه و مرکز گرا با جریان های پان ایرانیستی و سلطنت طلب ، در پایه ها تفاوتی ندارد . و به همین دلیل وقتی موضوع یکپارچگی ایران بمیان می آید ، او را در کنار پان ایرانیست ها و سلطنت طلبان و مهمتر از همه در کنار رژیم حاکم بر ملت های ایران مشاهده می شود. و برای دفاع از تئوری ” یک ملت یک زبان ” ، مجبور است که به انکار ملت های غیر فارس در جغرافیای ایران متوسل شود ، و برای اینکه واقعیت ملت ها را نمی توان انکار کرد ، از تئوری های ” نو ” استفاده می کند تا ثابت کند ، ملت های ترک و کرد و عرب و بلوچ ، تعریف ملت بر آنها صدق نمی کند و آنها اقوام هستند . و برای اثبات تفکر خود ، به “تئوری طبقاتی” متوسل می شود تا ماهیت اندیشه های ناسیونالیستی اش  برملا نشود . اینکه ایران کشوری کثیر المله است را رد می کند و برای لوث کردن مفاهیم ، لهجه های رایج را بمیان می کشد تا حقانیت ملت ها را، تنزل بخشد و آنها را در ردیف فرهنگ ها و لهجه های بومی مثل گیلکی و خراسانی و یزدی و اصفهانی بگنجاند . بهمین دلیل تمام تلاش خود را می کند تا مانع بروز و مطرح شدن ” وجود ” این ملت شود . و البته چون چشم انداز این انکار در تضاد با واقعیت وجودی این ملت ها قرار دارد ، بالاجبار به  نقطه ای خواهد رسید ،  که برای تحقق نادیده گرفتن و انکار آنها ، به سرکوب و قتل عام هم تن دهد . نمونه های آن البته اکنون برای همه روشن است . آنجایی که از درج یک خبر مربوط به کشتار فرزندان این ملت ها ، امتناع می کند .آنجایی که جنبش ملی آنها را تجزیه طلب و وابسته به خارج می نامد و بر زخم رنج و شکنج آنها نمک می پاشد. آنجایی که مدام از سناریوهای خطرناک ” امپریالیسم آمریکا و وابستگان محلی آن ” نام می برد تا در بسیج همگانی طرفداران بقای رژیم اسلامی ایران سهم داشته باشد . همه اینها برای این است که صف بندی و جبهه بندی اش را بپوشاند.

این چپ ملی گرا ، شدیدا به ” استقلال ” ایران متعهد و ملتزم است . او ملتزم است که با هر کشوری که بخواهد استقلال ایران را هدف قرار دهد مبارزه کند . از این زاویه است که با تحریم های اقتصادی و نظامی به مخالفت بر می خیزد و همصدا با رژیم ، بار این تحریم ها را متوجه ” مردم ” می بیند .  نه از زاویه ضدیت با “امپریالیسم”، بلکه بدلیل اینکه می ترسد ، رژیم سرنگون بشود ، و ملت های غیر فارس ، با گذشته ایران کنونی وداع کنند . این ترس یک عنصر بشدت ناسیونالیست است و البته طبیعی است که باید نگران باشد، زیرا می داند که ” دوران انکار ملت ها در ایران بسر آمده است.”

 این چپ ملی گرا یک طیفی را تشکیل می دهد که در همه چیز با هم در تضاد هستند و بهمین دلیل هیچ وقت نتوانستند یک ائتلاف ولو ساده و معمولی تشکیل بدهند ، اما همین طیف بشدت پراکنده، روی یک سری مبانی ، محکم و استوار ایستاده اند و آن ” استقلال و یکپارچگی ” ایران است . یعنی همین مبانی است که رژیم حاکم بر ایران ، چهل سال است که خیلی بهتر از همه این نیروها به آن پرداخته و در سایه این مبانی چه جنایات که مرتکب نشده است . شما نگاهی بیاندازید به مواضع حزب کمونیست ایران ، سازمان توفان، … می بینید که هرچه ” چپ تر”  باشند، بیشتر به رژیم مدد می رسانند ودر این پایه ها،  بیشتر با رژیم وجه اشتراک دارند.

چپ ملی گرا ، در مسیر سرنگونی رژیم حاکم بر ایران با پان ایرانیست ها و سلطنت طلبها ،  نقطه وحدت و اشتراک پایه ای دارند ، آنها معتقد هستند که اگر قرار است با رفتن این رژیم جنایتکار ، ایران تجزیه شود ، و یکپارچگی اش را از دست بدهد ، بهتر است که این رژیم باقی بماند . منظور آنها از تجزیه ایران ، یعنی به رسمیت شناختن ” اصل حق تعیین سرنوشت ملت ها ” و حق و حقوق ملی سایر ملت های غير فارس در جغرافیای ایران است . این موضوع بویژه زمانی که به : ” اقلیم احواز ” می رسد ، جنون می گیرند ، زیرا می گویند ” خوزستان (شمال احواز) شاهرگ حیات ایران است.”

آنها از این تز تبعیت می کنند ، که می گوید : ” رژیم ها می آیند و می روند ، این وطن است که پایدار می ماند ، و اگر قرار است که با رفتن رژیم حاکم ، پایداری وطن آسیب ببند ، بهتر است که همان رژیم بر سر کار بماند.” و از این زاویه است که به نیروهای سرکوبگر سپاه پاسداران ، بعنوان حامی یکپارچگی در وضعیت انقلابی نگاه می کنند و در مصاحبه های مختلف خود برای آن چشمک چراغ می فرستند . پس می بینیم مرزبندی آنها با ملت های تحت ستم ایران – غیر فارس – بسا جدی تر و عمیق تر است تا با رژیم خونخوار ایران اسلامی.

حال می خواهیم ببینیم اقای ایراج فرزاد واقعا چه می خواهد بگوید ؟

آقای ایرج فرزاد در نقد نوشته شهاب برهان آورده است که چرا نویسنده نسبت به دیدگاه خانم فروغ اسدی در رابطه  با ” ضرورت وحدت عملی بین طبقه کارگر با محیط زندگی اش ” سمپاتی تئوریک داشته است.

خانم فروغ بدرستی نوشته است که :

” وضعیت سیاسی خاص ایران به گونه ای است که مبارزات حتی اقتصادی و صنفی کارگران در یک سطح محدود به ناگزیر و بلادرنگ رنگ و بوی سیاسی به خود می گیرد و کارگران بی واسطه ، با دستگاه امنیتی روبرو می شوند و دستگیر و شکنجه و زندانی می شوند . در این میان جامعه کارگری ، تلاش می کند تا در حمایت خویش ، از جامعه بیرون از شرکت ، یعنی مردم، کمک و پشتیبانی و همبستگی بگیرد.”

این حرف خانم اسدی ، پایه و کلید فهم علت شکست بسیاری از قیام های و اعتراضات پراکنده در تمامی اشکال آن در دوران حکومت ایران اسلامی است . و همچنین علت انزوای جنبش کارگری و چپ هم هست.

این جامعه ” بیرون از شرکت” و این ” مردم ” ، همانهایی هستند که در طول این چهل سال همیشه معترض حاکمیت بودند و همیشه توی صحنه مبارزه و در اشکال مختلف آن یکه و تنها ، علیه ظلم و نابرابری و تبعیض و ستم ملی، به مبارزه پرداخته اند . زندان رفتند ، شکنجه شدند ، تیرباران شدند و در شهرهای غیر عرب بعنوان تبعید سکنی داده شدند ، تا بلکه آنها را ساکت کنند. این همان مردمی هستند که زمین هایشان مصادره می شود و به افراد غیر احوازی که از مناطق دیگر می آید ، بخشیده می شود . این مردم همانهایی هستند که بدنه اصلی طبقه کارگر احواز و شهرهای مختلف آن را تشکیل می دهند . این مردم لباسشان عربی است و به عربی سخن می گویند . تاریخ و فرهنگ متفاوتی با مرکز دارند. البته این مردم قبل از اینکه مساله شان اقتصادی صرف باشد ، سیاسی است . زیرا در معرض نابودی هویتی هستند. پس تضاد این مردم با رژیم بسا عمیق تر و رادیکال تر است.

چپ صادق بر این باور است که جامعه با تضادهای مختلف و متنوعی درگیر است ، اما تضاد اصلی که همان طبقاتی است و از طریق جنبش کارگری قابل حل است ، در مناطقی که بافت ملی متفاوتی نسبت به مرکز دارند ، با تضاد فعال دیگری مواجه می شود ، و آن تضاد ملی است. در این مناطق، جنبش کارگری اگر نتواند با جنبش ملی در هماهنگی ، امر مبارزه را پیش ببرد ، شکست می خورد ، زیرا از محیط اصلی و مادر ، جدا می افتد و تک و تنها ، تبدیل به لقمه ای برای آخوند پاسدار خونخوار می ماند. و البته این در رابطه با جنبش ملی هم صدق می کند.

آقای ایرج فرزاد برای اینکه بداند  محیط اصلی و مادر برای جنبش کارگری قوماط (هفت تپه) یا صنایع فولاد و.. همان ملت احواز است ، کافی است به اعتراضات احواز وشهرهای آن در طول چهل سال حاکمیت جمهوری اسلامی نگاهی بیاندازد . اساسا مبارزه جدی ای نمی تواند ببیند اگر این ملت را از آنجا حذف کنید . در حالیکه در تمام این چهل سال ، باستثنای دوران جنگ که هستی این ملت را بباد داد ، هر ماه ، اگر نگویم هر هفته ، ما در این منطقه و شهرهای آن جنبش های اعتراضی که گاه به خشونت کشیده می شوند ، مواجه هستیم. کثرت زندانیان و اعدام شدگان این ملت ، آیا چشم های ایرج فرزاد ها  را باز نمی کند؟

آقای ایرج فرزاد نوشته است  که : ” در خوزستان مساله ملی و مشخصا “مساله ملی عرب” نداریم . و نباید اجازه بدهیم تبعیض بر ” عرب زبانان ” خوزستان ، تبدیل به مساله ملی شود.”

عکس ایرج فرزاد

بار کینه و نفرتی که در این کلمات نسبت به ملت احواز انباشته شده است ، تمامی تئوری بافی آقای ایرج فرزاد در مورد مبارزه طبقاتی و طبقه کارگر را زیر علامت سوال می برد. و البته این حرف ها و موضع گیری ها از یک منافعی برمی خیزد ، آنجا که می نویسد : ” دوستان ، قدری به آرایش نیروها و بحران و تنش های سیاسی در منطقه، تحریمهای ترامپ و بحران سیاسی -اقتصادی در ایران نگاهی بیاندازید ” ، ” خوزستان ، شاهرگ حیات جامعه ایران است.” بعلاوه انگار متوجه نیستند که بازی در میدان ناسیونالیسم و قوم پرستی، آنهم در جائی مثل احواز، علیرغم همه اخلاص آنان به “خلق های تحت ستم”، ( و البته با طعنه )  در این اوضاع و احوال به چه سناریوهائی خدمت میکند؟

پس مشکل نویسنده ، طبقه کارگر و یا سرنگونی حاکمیت نیست ، مشکل در شاهرگ حیاتی جامعه است که یکی از خلق های تحت ستم در آن برای احقاق حقوق خود مبارزه می کند و روز به روز به مبارزاتش عمق و اعتلاء می بخشد. این خلق و این ملت را باید انکار کرد، نه اینکه جنبش کارگری را از دیدگاه های ناسیونالیستی پالایش داد ، نه اینکه جنبش کارگری را برای سالم ماندن از تفکرات عقب مانده ملی گرایانه و قوم پرستانه ، محفوظ نمود ، اینها چاشنی کلام است.

پیشنهاد من به آقای ایرج فرزاد این است که بجای جستجوی تئوری هایی در اثبات غلط بودن تعریف ملت از جانب استالین یا امثال آن ، و پناه بردن به ” رساله ها و کتب “هابسبام” جهت تخطئه موجودیت یک ملت، ” سیب را  خودشان دندان بزنند ” تا مزه و طعم آن را بشناسند.

ملت احواز تاریخ مشخصی و روشنی دارد و هر زمان هم که فرصت و امکان پیدا کرد ، حاکمیت خود را تشکیل داده است  ، اینکه احواز و شهرهای دیگر آن، ساکنان غیر عرب دارد ، نشاندهنده سیاست ضد ملی حکومت های شاه و شیخ است که عزم داشته و دارند که بافت آنجا را بر ضد ملت احواز تغییر دهند . برای یک عنصر انقلابی چپ – که البته آقای ایرج فرزاد نمی تواند باشد – این یک فاجعه است و نوعی نسل کشی است.

در آخر و نه برای ایرج فرزاد ، که برای چپ انقلابی و صادق می گویم، هیچ سرنگونی و انقلاب و قیام و اعتراض موفقی نخواهیم داشت مگر اینکه استراتژی و برنامه نیروهای سرنگون طلب روی تضاد ملت ها در کنار تضاد اصلی جامعه که طبقاتی است تمرکز داشته باشد و راه حل بدهد.

ملت های غیر فارس در جغرافیای ایران ، در چشم انداز آینده ای متفاوت از آنچه بوده ، نمایان خواهند شد و شاخص هر برنامه و استراتژی در آینده، تنها در چهارچوب و وجود این ملتهاست. به رسمیت شناختن تعدد ملیت ها و بویژه ملت احواز – که ملی گرایان با ان دشمنی جنون آمیز دارند – گام اول است . گرچه ملت های غیر فارس همزمان و فی نفسه مسیر کاملا پیشرفته ای را در قالب اتحاد فیمابین بمنظور دستیابی به حقوق خویش دنبال می کنند. 

نویسنده : عبد الخالق جرفی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن