مقالات

زندانی سیاسی عرب نماد تغییر

یکی از دوستان بنده به دلیل مشارکت در فعالیتهای سیاسی در احواز دستگیر شد و به جرم نامعلومی به ۱۵سال حبس محکوم شد. ایشان همانند بنده اهل روستا است. در یکی از مرخصی های خود به شهر میآید. این جوان فقیر اما با استعداد احوازی که توانایی خرید وسیلۀ نقلیه را نداشته است همانند بنده برای بازگشت به روستای خود مجبور میشود در کنار جاده ها بایستد تا شاید رهگذری او را سوار کند. مطابق معمول یک روز زمستانی از شهر به روستای خود باز میگردد هوا بارانی بود و این جوان منتظر ماشینی بود تا به خانه باز گردد که ناگهان باران سختی شروع میشود، پس از چند لحظه ماشینی از راه میرسد. وقتی که راننده این جوان را در زیر باران مشاهده میکند برای سوار کردن ایشان میایستد جوان عرب با اشتیاق به سوی ماشین میدود تا سوار شود اما ناگهان راننده با دیدن چهرۀ این جوان با سرعت از کنار او میگذرد و او را در زیر باران و سرما رها میکند.

صد البته این راننده غریبه نبود او کاملا برای دوست ما آشنا بود و هم گوشت، همخون و هم استخوان او بود. زندانی سیاسی عرب برای آنکه خود را از سرما و باران حفظ کند سرخود را در زیر لباس خود فرو میکند رانندۀ ماشین در لحظات اول ایشان را نمی شناسد و برای او میایستد اما بعد که آن زندانی لباس خود را کنار میزند تا سوار ماشین شود چهرۀ او بوسیلۀ پسر عمویش شناسایی میشود. رانندهٔ ماشین پسر عموی زندانی خود را میشناسد و از شدت ترس پسر عمومی خود را در زیر باران رها کرده و فرارمیکند. راننده از ترس سیاسی بودن این جوان میگریزد. رژیم حاکم این ترس و این وحشت را درمیان مردم منتشر نموده است و محیط عربی ما تحت تاثیر این سیاست ترسیده است. چون این محیط سالهاست تحت تاثیر فرهنگ و تاریخ عجم همه ارزشها و سمبلهای خود را از دست داده است و در نتیجه این شرایط، شیخ خیانتکار شده و مذهبی برای امرار معاش خود معامله میکند و برای حفظ منافع خویش ترس میخرد و در بیابان این ترس را با خود حمل کرده است به گونه ای که یک انسان نیازمند را زیر سرما و باران رها میکند. در این لحظات زندانی سیاسی عرب از همهٔ کارهایی که در گذشته کرده بود پشیمان میشود. او امروز میبیند که پسر عمویش او را در کنار جاده ها و در بیابان تنها رها میکند. پیش از سوار شدن او خوشحال بود که در بیابان پناهگاهی پیدا کرده است و در سرمای زمستان و در شدت باران کسی برایش ایستاده، کسی او راصدا میکند امید به سراعش آمده تا او را نجات دهد. اما جوان عرب با مشاهدهٔ واکنش راننده چون دیواری فرو میریزد و وقتی که عکس العمل و رفتار همخون و هم گوشت خویش را می بسند پشیمان میشود بدنش بی حس میشود و سوز سرما و باران را فراموش میکند. چراکه او زندگیش را برای این مردم قربانی کرده بود و ریشه های سبز حیاتش و درخت نونهال جوانیش را به خاطر احقاق حقوق این مردم در پشت میله های زندان جمهوری خمینی خشکانده است تا این مردم عزت پیدا کنند تا این ملت سبز شوند، و امروز در کنار جاده خوشحال میشود که کسی از میان همین مردم میایستد و کسی آمده است تا حداقل لباس گرمی رادر میان سرما برتن او بگذارد، کسی پیدا شده است که در کنار او بایستد. او خوشحال بود که مردم در کنار او ایستاده اند تا فداکارهای او را تنها با سوار کردنش جبران کنند. اما ناگهان پناهگاهش به آتش کشیده میشود و فشار خیانتها قلب او را میشکافد و خون را از زیر ناخنک انگشتانش به جوش می آورد. در این لحظه شکنجه های جلادان گمنام امام زمان در ذهنش مجسم میشود و میله های زندان را درمقابل چشمانش قرار میگیرند. دنیایش تاریک میشوند و سیاهی اتاق انفرادیش در آسمان تجلی پیدا میکند پس می نشیند و گریه میکند که چرا از زندان بازگشته است چرا در زندان نمی ماند وقتی که اینچنین درمیان این مردم جایی برای برای خود پیدا نمیکند. البته بحث بر سر ترس نیست بحث بر سر ناآگاهی و عقب ماندگی یک قوم و ملت است. امروزه مردم براساس منافع خود می ترسند و میزان ترس و زمان ترس را منافع معین میکنند. فکر و اندیشه در این جامعه نتوانسته اند ارزش حقیقی خود را بدست آورند. بنابراین گمان نکنید که این مردم ترسیده اند و این واکنش ها فریبتان ندهد مردم نمی ترسند همین مردم برای کشتن پسرعموهای خود انواع سلاح را انبار میکنند و خانه های خود را به زاغه های مهمات تبدیل کرده اند. مردمی برای بوسیدن دست «سید» چگونه صفهای طولانی تشکیل میدهند و برای تضمین منافع خویش دست به هر خیانتی میزنند هنوز نتوانسته اند تفاوت میان «متفکر و نویسندهٔ عرب» و «شیخ و روحانی عرب» را تشخیص دهند. همین مردم دررواکنش به ناسزاگویی یک کودک سه ساله به همسایه های خود حمله میکنند که چرا بچۀ سه سالۀ شما به کودک من ناسزا میگوید. همان پسر عمویی که پسر عموی سیاسی خود را در کنار جاده رها میکند برای یک مسئلۀ کوچک اجتماعی و یا نزاع دو کودک ۷ساله همان ماشین لعنتی را از انواع اسلحه پر میکند و از شهرها و روستاهای مجاور به احواز میآورد تا یکه و تنها به جنگ یک طایفه برود. وقتی که در نزاعهای دسته جمعی همان راننده را خواهید یافت که عریان درمیان رقبای خود فریاد میزند و نعره کنان پیش میتازد که من فرزند فلانی هستم من از مرگ نمی ترسم من از پدر خود آموخته ام من شیر مرد طایفۀ فلان هستم و گردنبند شجاعت را از شیخ فلان دریافت کرد ام. همان پسرعمو را میبینید که با افتخار، نعره میزند که من با دختر فلان کس ازدواج کرده ام و تا فلان کس را نکشم بمن اجازه نمیدهند امشب در کنار همسرم بخوابم.

جوان مسئول عرب در این جامعهٔ سنتی به خاطر جامعه اش به زندان رفته است اما این جامعه جوان مسئول را نمیخواهد. این جامعهٔ شیخ پرور جوان عرب زورگو و بی فکر را میپسندد که حتی توانایی روشن کردن یک کامپیوتر را ندارد. جامعه سنتی عرب ما نمیتواند آن زندانی سیاسی عرب را درک نماید که برای دفاع از حقوق مردم محروم عرب قربانی شده است. در جامعهٔ سنتی منزلت یک قهوه ریز بیش از یک زندانی سیاسی است. زندانی سیاسی عرب که تنها جرم او فکرکردن است آنهم برای برای احقاق حقوق این مردم محروم و عقب مانده همین جامعه. زندانی سیاسی عرب اینچنین مورد فراموشی جامعه خود قرار گرفته است. زندانی سیاسی عرب تحت ظلم جلاد ایرانی از حق حیات محروم شده است و برای جبران این ظلم و این ستم از جامعه خویش انتظار رأفت و محبت دارد. او به عشق این آزادی عمر خویش را در سلولهای انفرادی گذارنده است و زندگی خود را قربانی این اقلیت نموده تا این اقلیت در چشم عجم بزرگ شود و اقلیت قومی عرب به حقوق قانونی و انسانی خویش برسد. این چنین جامعه سنتی اشتراکی بفکر تغییر و تحول خویش نیست. اما جوان عرب باید در مرحله گذر و تحول این جامعه سهیم باشد. جوان عرب باید از حمایت و پشتیبانی از محیط سنتی دست بردارد و منافع شخصی خود را قربانی مصالح اجتماعی این اقلیت نکند.

پس از تحولات سیاسی و اعتراضات عربی همه اهرمهای لازم برای تحول تحرکات و اعتراضات به یک جنبش گسترده مهیا بود. مردم در خیابان بودند. جونان با آمادگی کامل در جنب و جوش فکری و فرهنگی بودند. رسانه های خارجی تصویر این حرکت را به نقاط مختلف جهان انتقال میدادند اما این حرکت از وجود متفکر، نویسنده و روشنفکر محروم بود و در نتیجه این محرومیت از تحقق اهداف خود ناکام ماند. بررسی و مشاهدهٔ همه جنبشها و انقلابهای جهانی نشان میدهد که بدون وجود نظریه پرداز، متفکر و روشنفکر هیچ حرکتی رشد نخواهد کرد. هرچند تحرکات و اعتراضات ملت احواز نتایج بسیاری را به بار آورد و این امردم  را در سطح داخلی و بین المللی مطرح نمود اما وجود روشنفکر میتوانست درصد موفقیت این حرکت را چند برابر نماید. لکن رژیم حاکم و محیط سنتی عربی هر دو در مرگ روشنفکر شریک بوده اند. چراکه محیط سنتی محل و مرکز پرورش فکر نیست ونخبه سیاسی، زندانی سیاسی، متفکر، نویسنده و روشنفکر در این جامعه جایگاهی ندارد.

احمد زیدانی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن